سلام مامان جان

این روزها صبورتر شدم و دارم به آدم های دور و برم فکر می کنم. چه زود همه چیز یادمون می ره، چه زود همدیگر رو فراموش می کنیم، چه راحت همدیگر رو می فروشیم و چه زود از روی هم رد می شیم. مامان جان وقتی فکر می کنم می بینم خوبه که نیستی تا ببینی چه بلاهایی سر ما داره می یاد. مامان جان جواب صداقت و درستی چیه؟ مامان جان چرا منو این طوری بزرگ کردی که نتونم رد شم، چرا منو این طوری بزرگ کردی؟ منو توی این همه آدم های بد و بی تفاوت گذاشتی و رفتی چرا؟ می دونی کی احساس تنهایی می کنم وقتی که هیچ کسی نیست که ازم حمایت کنه. می دونی کی احساس تنهایی می کنم وقتی که آدم ها دق دلی شونو سر من خالی می کنند. می دونی وقتی احساساتم جریحه دار می شه می رم کنار پنجره یا ی جایی که فقط آسمونو ببینم و به خدا می گم خدا جون من روزهای سخت تر از این رو هم گذروندم کمکم کن که این روزها رو بگذرونم کمکم کن تا بتونم طاقت بیارم. خدایا مامانمو ازم گرفتی ازت می خوام ی جوری آرومم کنی تا بتونم طاقت بیارم.

جمعه ها روز مامان باباهاست. خیلی ها روزهای جمعه می رن دیدن مامان باباشون. منم هر جمعه سعی می کنم بیام پیش تو. اینجا توی این صفحه، من باهات حرف می زنم و باهات درد دل می کنم. مامان جان بغلم کن. مامان جان برام دعا کن. مامان جان دلم برات تنگ شده.

قسمت هفتم سریال The Crown

شما توی این قسمت یک دختر بچه رو میبینید کنار پنجره، خیره به آسمان. صدای حرکت هواپیماها در فضا پیچیده و کودکانی که برای هواپیماها دست تکان می‌دهند و فریاد می‌زنند.
WINDSOR CASTEL 1940

صدایی دخترک را به خود می‌آورد، علیاحضرت، به سمت صدا بر‌می‌گردد، معلمش از او می‌خواهد سرجایش بنشیند. بک میز مستطیلی بزرگ که یک سر آن خواهرش نشسته و یک سر دیگر آن، او می‌نشیند.

- «پس همیشه فرمانروا غذا خوردن را شروع می‌کند. مطلقا ممنوع است که کسی قبل از پادشاه لقمه‌ای را بخورد.»

خواهرش با لبخندی به او، شروع به نوشتن می‌کند. صدایی از دور دوباره او را فرا می‌خواند: «وقت ملاقات با سرپرست رئیسه، لیلی بت»

وارد حیاط مدرسه می‌شود. داخل حیاط همه بچه‌ها با بردن دست به روی کلاهشان، به او احترام می‌گذارند.

- والا حضرت سلطنتی

سرپرست رئیسه (معلمش) خطاب به او می‌گوید: «والتر بجت در سال ۱۸۶۷ نوشت: دو عنصر، قانون اساسی بریتانیا را تشکیل می‌دهند، اشخاص کارآمد و شخص والا مقام.»

- پادشاه کدام یک از این دو قدرت است؟

او دارد به کلاغ سیاه که روبرویش، روی میز نشسته نگاه می‌کند. کلاغ با چشمان سیاه و براغش به او خیره شده.

- شخص والا مقام

- very good شخص کارآمد این اختیار را دارد تا سیاست را تعیین و اجرا کند و در برابر رای‌دهنده پاسخ‌گو باشد. مساله‌ای که به همه مرتبط است، باید از طرف همه هم، تایید شود. شخص والا مقام به شخص کارآمد فحوا (معنا) و مشروعیت می‌بخشد و تنها در برابر چه کسی پاسخگوست؟

- خدا

- دقیقا، این دو نهاد پادشاهی و دولت، قدرت بلند مرتبه و کارآمد، تنها زمانی موثر هستند که از یکدیگر حمایت کنند و به هم اعتماد داشته باشند. زیرش رو خط بکشید.

دخترک زیر کلمه trust را خط می‌کشد و رو به معلمش می‌گوید: «اینها رو به بقیه دانش‌آموزها هم تدریس می‌کنید؟»

- نه فقط به شما، به اون‌ها اینو می‌دم.

به سمت میزش می‌رود و تعدادی کاغذ را از رویش بر‌می‌دارد و به سمت دخترک می‌آید. دخترک به برگه‌ها نگاه می‌کند سوالات ریاضی و ... رو به معلمش می‌گوید: «نباید منم اینا رو بلد باشم؟»

- خیر خانم، در شأن شما نیستن.

دخترک دوباره به برگه‌ها نگاه می‌کند نگاهی که در آن تفکری عمیق نهفته است. آن سو تر کلاغ سیاه را می‌بینی که زیر میز در حال راه رفتن است.

ملکه الیزابت که در افکارش غوطه‌ور شده و در حال مرور این خاطرات است به خود می‌آید و به مادرش که کنارش نشسته نگاه می‌کند، مادرش در حال روزنامه خواندن است. ...

این قسمت سریال آنقدر جذاب و آموزنده است که تا مدتی مرا به فکر فرو برد، هم درباره شخص ملکه و هم درباره کشور انگلستان. کشوری که سال هاست توانسته قدرت و نفوذ خود را حتی در مستعمراتش حفظ کند. آنجا که می گوید قانون اساسی از دو عنصر تشکیل شده، بیشتر مرا به فکر واداشت، دولت و پادشاه. آنجا که وقتی نخست وزیر و وزیر خارجه، اعتماد فی ما بین (اعتماد بین دولت و ملکه) را از بین می برند، ملکه برای یادآوری به نخست وزیر دفتر خود را که سال ها قبل به سفارش معلمش، زیر کلمه اعتماد را خط کشیده بود باز می کند و برایش نوشته هایش را می خواند. چرچیل وقتی ابهت ملکه را می بیند می گوید: «حالا که شما آماده اید (منظورش آماده برای اداره امور کشور) من استعفا می دهم.» ملکه جوان به آنها قانون اساسی و دلایل موثر بودن آن را در اداره کشور، یادآوری می کند و آنها شرمگین از حضورش مرخص می شوند. این صحنه ها بسیار زیباست. نشان می دهد چه طور قوانین می توانند از تصمیمات خودسرانه جلوگیری کنند و من به این فکر می کردم که در کشور من قانون اساسی بر چه اساسی بنیان شده و آیا در کشور من، بر اجرای قانون، نظارتی هست؟

قابل تامل

آیا چگونه می شود از من ترسید؟

من، من که هیچ گاه

جز بادبادکی سبک و ولگرد

بر پشت بام های مه آلود آسمان

چیزی نبوده ام

فروغ فرخزاد

آوایی که از آوای خفته برخاست

این روزها حال هیچ کس خوب نیست. با ادامه اعتراضات در سراسر کشور، شرایط وخیم‌تر شده و خانواده‌های داغدار هم بیشتر. امروز با دیدن عکس پسر جوانی که هم‌سن دخترم است، آنقدر ناراحت شدم که نمی‌دانستم چه طور احساسم را بیان کنم. خودم را جای مادرش گذاشتم، وای خدایا، حتی تصورش هم سخت است. «مهرشاد شهیدی» جوانی که عاشق آشپزی بود و همه عکس‌هایش نشان می دهد که چه طور با آن سن کم، با عشق و علاقه آشپزی می کرده. امروز روز تولدش است. «مهرشاد جان تولدت مبارک». حال باید پرسید چرا او امروز کنار خانواده اش نیست؟ چرا او باید مورد ضرب و جرح قرار گیرد؟ ... چراها زیاد است. اما صداهای امروز، از فرزندانی است که پدر و مادرشان صدای‌شان سال‌ها قبل خاموش شد. آنها نتوانستند از حق‌شان دفاع کنند و این‌ها امروز بین مرگ و زندگی، یکی را انتخاب کرده‌اند، زندگی باعزت یا مرگ باعزت. به یاد بیاوریم سال‌ها قبل را که چه طور قبول کردیم که آنگونه که آنها می خواهند، زندگی کنیم. چه طور لباس بپوشیم، در اتوبوس به قسمت آقایان نرویم، تفکیک جنسیتی حتی از میان خانواده ها شروع شد، تفکیک دختران از پسران، با او بازی نکن او پسر است! تفکیک پارک زنان و مردان، تفکیک سلف غذاخوری، تفکیک جنسیتی در همه جا و همه چیز. وای بر من که پذیرفتم، وای بر همه پدران و مادران این فرزندان که پذیرفتند. ما حرف زور را پذیرفتیم. ما بودیم که این بلا را بر سر آنان آوردیم و حالا ما باید جواب دهیم و ما باید در میدان باشیم. شرم بر ما.

ما خفتگان، کودکانی به دنیا آوردیم آگاه، جسور و شجاع که هیچ حرف زوری را نمی‌پذیرند.

امروز صبح وقتی که خواستم از خونه بیرون بیام رفتم سراغ کیفم و یک هو چشمم افتاد به کیف قشنگ کوچولویی که روی کیفم قرار گرفته بود. یادم افتاد دیروز بعد از ظهر به دخترم گفتم: مامان جان می شه یک چیزی برای کلیدهای من پیدا کنی که کلیدامو بذارم توش. گفت: بذار بگردم ببینم چیزی دارم یا نه. بعد از گشتن زیاد گفت: مامان چیزی مناسب کلیدهای تو پیدا نکردم اما بذار امشب خودم برات ی چیزی درست کنم. رفت سراغ وسایلش کاموا، قلاب، نمد و هر چی که داشت. بعد از شام دیدم وسایلش رو جلوش قرار داده و داره با نی، ی چیزی درست می کنه. بهش گفتم اگه با من کاری نداری من می رم بخوابم گفت: نه. صبح که بیدار شدم دیدم دیشب اون کیف رو برای من درست کرده، برش داشتم. دیدم کلیدامو توش گذاشته. اونقدر قشنگ بود که اشک توی چشمام جمع شد و سریع رفتم سراغ برگه یادداشت و روی اون نوشتم: «سلام و صد سلام. چقدر قشنگه. اشک توی چشمام جمع شد ممنونم. ممنوم که دوستم داری. منم دوست دارم.» اول صبح یک حس خوب پیدا کردم. رفتم سراغش، خواب بود، نگاش کردم و قربون صدقش رفتم. بعد خیلی آروم، برگه رو روی میز گذاشتم و از خونه اومدم بیرون.

دور و برم رو که نگاه می کنم پر از زیباییه. آدم هایی که حواسشون به منه. بچه هایی که تلاش می کنند تا هر روز بهتر از دیروز زندگی کنند. وقتی اونا رو نگاه می کنم توی دلم خدا رو شکر می کنم. از وقت شون درست استفاده می کنند. اونقدر به روز هستند که بیشتر وقت ها از حرف هاشون شوکه می شم. از این که من خیلی خیلی کمتر از اونا درباره موضوعات مختلف اطلاعات دارم گاهی وقت ها خجالت می کشم. اما باز با خودم می گم خوبه که اونا لااقل به روز هستند.

توی پیچ و خم زندگی کلافه ای، وقتی بیشتر کلافه می شی که می بینی هر کسی داره برای زنده بودن خودش تلاش می کنه. نمی دونم اسمش رو بذارم زنده بودن یا اسمش رو بذارم زرنگی. هر چی هست که من وقتی که این چیزا رو می بینم یا می شنوم فقط فکر می کنم که چه زندگی بیهوده ای! فکر کنم فقط خود آدم می تونه زندگی شخصی خودش رو محبوب و دوست داشتنی کنه وگرنه از این آدما چیزی به جز خودخواهی نمی بینی. چه طوری توی این همه خودخواهی می تونی زندگی کنی رو نمی دونم، من که دارم زندگی می کنم، با همه اینا باز می گم بابا ول کن، تو بهتره هر کاری از دستت برای دیگران بر می یاد بکنی، افکار اونا و رفتاراشون رو ول کن. این روزا بدون مامان تنهاتر شدم، تنهای تنها. می دونی مامانت که هست، انگار ی کوه پشتته. من دیگه به چیزی اهمیت نمی دم، دیگه دلم نمی خواد کسی رو از دست بدم، حتی آدمای بد رو، از دست دادن کسی، مثل کنده شدن بخشی از وجودته که همراه با درد و جاش پر نمی شه. وقتی که آدما، دارند مثل قبل ادامه می دن، می گم مگه ندیدید مامان چه بیخودی رفت! مگه ندیدید مامان یک هو رفت! پس چرا هنوز دارید به این زندگی همراه با زرنگی و رندی ادامه می دید؟! چرا با زبون تون، با کلمات تون، دیگران رو می رنجونید؟! من بیشتر وقت ها تماشاگرم، بیشتر وقت ها سعی می کنم هیچی نگم اما گاهی هم، حرف می زنم. همین هفته گذشته بود که با برادرم حرف می زدم با اون که داشت سر نگهداری از پدرم گلایه می کرد، سر این که چرا وقتی نوبت اونه نیست، چرا نمی یاد؟ چرا من باید بیشتر از همه هزینه کنم؟ چرا من باید بیشتر از همه وقتم و زندگیم رو برای بابا بذارم؟ و ... بهش گفتم اول از همه که ما باید همدیگر رو حمایت کنیم، باید وقتی که یکی نمی تونه بیاد اون یکی جاشو پر کنه، باید حواسمون به هم باشه، باید هوای هم رو داشته باشیم، باید به هم احترام بذاریم ... به عنوان یک خانواده باید این طور باشیم اما اونقدر تفاوت فکر و فرهنگ حتی بین اعضای یک خانواده زیاده که تو خیلی سخت می تونی اونا رو کنار هم قرار بدی. نمی دونم چرا این چیزا رو می نویسم اما اونقدر دور و برم از این چیزا می بینم که دلم می خواد ذهنمو خالی کنم.

روزهای جمعه به مامان فکر می کنم بعد به خودم می گم حالا که بابا هست لااقل به فکر بابا باشم و از وجودش استفاده کنم. اما رفتن به خونه پدری وقتی که مامان نیست خیلی سخته. جمعه شب که رفته بودم پیش بابا، جایی که مامان می نشست رو نگاه می کردم و قلبم درد می گرفت. بعد وقتی چشمم به عکس مامان که داشت لبخند می زد می افتاد با خودم می گفتم خنده هات باعث می شه هر چی غمه فراموش کنیم. وقتی مامانت هست اصلا احساس نمی کنی چیزی کم داری. وقتی مامانت هست همه چیز معمولیه و چیزی اذیتت نمی کنه اما وقتی نیست انگار ی چیزی کم داری. دیگه خونه ای نیست که هر موقع دوست داری بری اونجا، دیگه مامانی نیست که همه رو دور هم جمع کنه و کسی مثل من انگار همه چیزش رو از دست داده. مامانم رفت و من هنوز نمی تونم اینو قبول کنم. هیچ کس نمی تونه این موضوع رو درک کنه مگر این که این درد رو چشیده باشه. توی همه این سال ها که من تنها بودم و داشتم بچه ها رو بزرگ می کردم مامان بود و من داشتم از وجودش بهره می بردم. مامان از بچه ها نگهداری می کرد و من کار می کردم. وقتی هم که بچه ها بزرگ شدند باز کنار خودش بودند. هر وقت کسی اذیتم می کرد بدون این که به مامان بگم با دیدنش همه چیز از بین می رفت ولی این روزا که مدام دارم اذیت می شم اون نیست که باهاش حرف بزنم اون نیست که قربون صدقم بره و حالمو خوب کنه برای همین توی این مدت همه اون ناراحتی ها توی وجودم جمع شده، واسه همین با کوچکترین چیزی اشکم در می یاد. کاش می تونستم به همه بگم مامان یعنی چی. کاش می تونستم به همه بگم مامان همه زندگی ماست مخصوصا برای اونایی که مثل من تنهان. مامان جان می دونم که کنارم هستی، خواهش می کنم مواظبم باش خیلی بهت احتیاج دارم. دلم می خواد باهات حرف بزنم. کاش بودی.