گاهی وقت ها نمی دانی درباره مسائلی که برایت پیش می آید با چه کسی حرف بزنی. اصلا بعضی از مسایل را نمی توانی برای دیگران تعریف کنی. اما می توان از آنها نوشت. انگار در این جا کسی تو را سرزنش نخواهد کرد. در این جا کسی تو را قضاوت نخواهد کرد. تو می توانی آزادانه از آن چه که بر تو گذشته بنویسی. 

چند روز است که با یکی از پرسنل جدید، بر سر انجام کارهای مربوط به او، به مشکل خورده ام. هر چه را به او می گویم سخت می پذیرد و از انجام دادن آن شانه خالی می کند. مثلا وقتی داشت در قسمت آماده سازی کار می کرد. کنارش ایستادم و گفتم این کار بهتر است. گفت نه، من قبلا این طور انجام می دادم. دوباره وقتی داشت کار دیگری انجام می داد کنارش رفتم و به او گفتم ما اینها را این طور آماده می کنیم سکوت کرد و دوباره کار خودش را انجام داد. انگار حرف های یک مدیر خانم، برای او قابل درک نیست و نمی تواند بپذیرد که مدیرش خانم است.

شرایط برای ما، این روزها سخت شده، نیروی کار نیست و ما مجبوریم این آدم ها را تحمل کنیم و صبر و حوصله بیشتری نسبت به آنها نشان دهیم. دیروز صبح با نیامدن یکی از پرسنل، مجبور شدم خودم به آن قسمت بروم و از این آقا هم خواستم کمکم کند. آمد و من شروع کردم به توضیح دادن کار. در همین حین رفتارهای عجیبی از او سر زد. اول فکر کردم شاید ناخودآگاه بوده است و اهمیتی ندادم و به حرف زدنم ادامه دادم. بعد دوباره دیدم رفتارش تکرار شد. این بار رویم را برگرداندم و بعد گفتم ممنون می شم اینها را آماده کنید. حالم بد شد. از آن موقع به همکارم می گویم که به کار آن قسمت، نظارت داشته باشد. به این موضوع خیلی فکر کردم جوابی برای رفتارهایش نیافتم. او از آزار جنسی برای انتقام از من استفاده کرد و من بدون توجه به این موضوع، دوباره ادامه خواهم داد.

سلام خوبی؟

خوبم مرسی.

بچه ها چه طورند؟

خوبند. شما چه طورید؟

خوبیم. چه خبر؟

همه چیز خوبه. ممنونم.

راستی خریدهایی که برای بابا می کنی رو یادداشت می کنی؟

آره.

چون مامان گفت هنوز باهاشون حساب نکردی!

آره. مشکلی نیست.

دستت درد نکنه مامان خیلی خوشحال بود. بابا هم حالش خیلی بهتره. دستت درد نکنه.

خب، من فقط اینو می خواستم، می خواستم حال اونا خوب باشه. مامان حالش خوب باشه و دیگه نگران چیزی نباشه.

آره خب الان دیگه رو به راهن. خیلی حالشون خوبه. ...

 

آدم ها را تنها نگذاریم

جمعه صبح یکی از پرسنل پیشم اومد و شروع کرد به حرف زدن، از خودش گفت و از این که چه طوری خونه 35 سال ساخت رو، بازسازی کرده و چه شرایطی داشته. نکته جالبش این بود که همش از حمایت های یک نفر حرف می زد. آخر ازش پرسیدم اون کیه؟ گفت اون صاحب کارم بود، چند سال پیش، پیشش کار می کردم، توی کار ساختمون سازیه. وقتی خونه رو خریدم، اومد نگاه کرد و گفت خودم واست رو به راهش می کنم. یک تیم فرستاد تخریب کردند، یک تیم فرستاد ساختن، یک تیم فرستاد قیرگونی کردند، هر وقت هم که مصالح کم می یاوردم می رفتم سر ساختمونش، می یاوردم. می گفت هر چی لازم داری بیا ببر. خدا بهش بیشتر بده. می دونی یک روز من هیچی دیگه پول، برام نمونده بود، اومد خونه رو دید، حال منم دید، فهمید اوضاع مالیم خراب شده و دیگه پولی برام نمونده، گفت غصه نخوری ها! این پول! هر وقت داشتی بهم بده! ...

برام جالب بود که یک غریبه بهش کمک کرده بود. می دونم که الان اون داره کار می کنه تا قرضش رو به اون آقا بده. چون اون رو می شناسم که چقدر آبرومند زندگی می کنه و موقع کار، وجدان کاری داره. صاحب کارش هم به خاطر همین اخلاقش، بهش کمک کرده و یک خانواده رو سر و سامون داده بود. دستش درد نکنه. خدا به این جور آدم ها بیشتر بده. 

حالا چی شد که حرف های او این قدر برای من قابل توجه بود. چون من یک روزی نیاز به حمایت داشتم. یک دوره ای بود که من اصلا حالم خوب نبود. حال روحی من، اونقدر بد بود که خودم رو در نگهداری از بچه هام، عاجز می دونستم. به سراغ کسانی رفتم که می دونستم اگر از من حمایت کنند، حال من بهتر می شود اما اونها به جای کمک به من، به جای حمایت از من، توهین کردند و من رو ناامید. اون جا بود که من فقط و فقط روی توانایی های خودم حساب کردم. برنامه ریزی کردم و گفتم اگر مرحله به مرحله جلو بروم حتما به آرامش می رسم. می دونستم که کاری که می خواهم انجام بدهم، درست است. حالا اگر حمایت آنها نیست، باید تنهایی جلو بروم. از جا بلند شدم و با حمایت خواهرهام که از من کوچکتر بودند و خودشان نیاز به حمایت داشتند، حرکت کردم. یکی از آنها در محل کار خودش که فضایی کاملا فرهنگی بود، برایم کاری پیدا کرد که حال و هوای مرا عوض کرد. آن یکی در نگهداری بچه ها به من کمک کرد و آن یکی هم هر کاری از دستش بر می آمد، انجام می داد تا من بتوانم روی پاهای خودم بایستم. تنها اتفاقی که برایم افتاد این است که من سخت شدم. سخت اعتماد می کنم و سخت کنار دیگران قرار می گیرم. این اتفاق برای من اصلا خوب نیست، ولی افتاده. و یک چیز را هم یاد گرفتم آن هم این که به دیگران کمک کنم، البته نه به هر کسی، به آنهایی که می دانم اگر حمایت شان کنم می توانند به زندگی شان سر و سامان بدهند و از زندگی شان لذت ببرند. 

 

شاه بیت

این رباعی برایم جالب بود:

یک رباعی از «عنصری بلخی» ملک الشعرای دربار غزنویان (رئیس شاعران دربار)

در عشقِ تو، کس، پای ندارد، جز من

در شوره کسی، تخم نکارد، جز من

با دشمن و با دوست، بدت می گویم

تا هیچکست، دوست ندارد، جز من

 

مادر شدن

امروز شانزدهم دی ماه، روزی که دخترم به دنیا آمد و من طعم مادر شدن را چشیدم. طعمی دوست داشتنی و خاص. در چنین روزی من ساعت هشت صبح، روی یکی از تخت های زایمان بیمارستان هدایت بودم و منتظر به دنیا آمدن دختری که هنوز نامش را انتخاب نکرده بودم. او چند روزی بود که در درون من، کم تحرک شده بود و این، مرا نگران کرده بود. روی تخت مدام ضربان قلبش چک می شد. یک ساعتی روی تخت بودم و مدام مرا کنترل می کردند. بعد از یک ساعت خانم پرستار بعد از این که آن وسیله را روی شکمم قرار داد، به سرعت به سمت دفتر پرستاران رفت. نگران شدم، چه شده؟ او با یک پزشک برگشت. پزشک هم به ضربان قلب بچه گوش داد بعد گفت: «ضربان قلب بچه نامنظم شده، او را به اتاق عمل ببرید.» من راهی اتاق عمل شدم اصلا نگران نبودم و با آرامش خود را به دست آنها سپردم. یادم است در اتاق ریکاوری، وقتی به هوش آمدم، سردم بود. خانمی را صدا زدم و گفتم: «سردم است.» می لرزیدم او یک پتو روی من انداخت اما این سرما تمامی نداشت. از آنجا مرا به اتاقی که چهار تخت داشت بردند اتاقی گرم و پرنور با پنجره هایی بلند، بیرون پنجره حیاطی بود که روی زمینش برف نشسته بود، آسمان صاف و هوا تمیز. من روی تخت قرار گرفتم. آن روزها بعد از به دنیا آمدن بچه، او را کنار مادر نمی آوردند خصوصا مادرانی که سزارین کرده بودند. فردای آن روز وقتی خواستم مرخص شوم دخترم را آوردند دختری سفید روی، تپل و زیبا. دختری که حس زیبای مادر شدن را به من هدیه داد و خودش هم برای من یک هدیه است. هدیه ای که باعث می شود از وجودش به خودم ببالم و به او افتخار کنم. او سرشار از عشق و محبت است. او سرشار از شوق است. از آن روز 29 سال می گذرد. ... دخترم تولدت مبارک.

این چند روز به خاطر این که همکارم مرخصی است، خسته می شوم و دلم می خواهد وقتی که به خانه می رسم، فقط بخوابم و استراحت کنم. البته دیدن یک فیلم یا یک قسمت از سریال هم بد نیست و گاهی همان طور که در میان رختخوابم هستم، فیلم نگاه می کنم. دیشب تا رسیدم دخترم گفت: «مامان قسمت جدید سریال اومده دانلود کنم ببینیم؟» گفتم: «آره.» خیلی خسته بودم و دلم می خواست کسی پشتم را ماساژ بدهد. به دخترم گفتم: «مامان جان بیا یک کم پشت منو ماساژ بده.» کمی مکث کرد و آمد کنارم و کمی دستش را به پشتم کشید. وسط دانلود سریال، نت ما تموم شد. ... بالاخره سریال دانلود شد و من یک قسمت را با او دیدم. کنارم نشسته بود و من از بودن با او لذت می بردم. از لحظه لحظه بودن با او، نهایت استفاده را می برم. گاهی هم او را اذیت می کنم. اما باز، او کنارم است و هر دو از دیدن فیلم، لذت می بریم. یک قسمت از سریال را که دیدیم، من خوابیدم و در میان خواب، تلفن موبایلم زنگ زد. نگاه کردم، خواهرم بود! نگران شدم. صدایش همراه با گریه بود. در میان هق هق هایش متوجه شدم باز موضوع زندگی شخصی او در میان است. برایم تعریف کرد چه شده و من گوش می کردم و در آخر به او گفتم: «هر وقت کسی تو را ناراحت می کند باید با کسی حرف بزنی، باید به جای عکس العمل، کمی آرام شوی تا بتوانی درست رفتار کنی. چرا به من زنگ نزدی؟ تو تنها نیستی؟ حتی اگه زنگ می زدی، من می یومدم پیشت. خلاصه آن قدر حرف زد که آرام شد. او آرام شد و من ناآرام. من در میان هجمه ای از افکار، دیگر خوابم نمی آمد. فقط داشتم به فلسفه دوست داشتن و انتخاب و زندگی، فکر می کردم. آن روزها را به یاد می آوردم که او همراه با کسی که خیلی دوستش داشت، پیش من می آمد و هر دوی آنها غرق در عشق بودند و اصلا فکرش را نمی کردی که روزی برسد که به هم آسیب بزنند. زندگی با ما چه می کند؟ چرا این طور می شود؟ چرا دوست داشتن گاهی به دوری و آزار و اذیت منتهی می شود؟ من نمی توانستم جواب این سوالات را پیدا کنم. فقط در آن لحظه دلم می خواست خواهرم آرام شود و دیگر هیچ کس، به او آزار نرساند.

پاسخ به مردان متاهل

امروز داشتم به این موضوع فکر  می کردم که دوست دارم کنار کسی باشم که از بودن با من افتخار کند و با هیجان و بدون ترس، به پیغام های من جواب دهد و با اشتیاق، تلفنم را جواب بدهد. نمی دانم چه شد که دارم به این موضوع فکر می کنم. اما خوب می دانم که دارم چه می نویسم، چون این روزها از طرف مردان متاهل، مورد هجوم قرار گرفته ام. این روزها آنها به شکل های مختلف از درخواست شان می گویند و من به شکل های مختلف به آنها پاسخ می دهم. اما موضوع این است که زندگی قرار است با آنها چگونه باشد؟! زندگی همراه با ترس و مخفی کاری! زندگی با آنها، هیچ لذتی نخواهد داشت چون در آن هیچ احترامی نیست و تو باید خودت را حقیر کنی و در این حقارت، جان دهی. زنگ می زنی، کسی جوابت را نمی دهد، پیغام می فرستی، پیغامت را جواب نمی دهد. تو در انتهای لیست او قرار داری و بعد از مدتی از خودت متنفر خواهی شد. احساس پوچی خواهی داشت و من می خواهم همیشه احساس غرور کنم، اگر قرار است کنار کسی قرار بگیرم، من برایش اولویت باشم و بدون ترس و دلهره با او در خیابان قدم بزنم و کاری که درست است را انجام دهم.

یکی از همین مردان متاهل بعد از گفت و گو با من، گفت: «پس بمان تا یک پیرمرد به سراغت بیاید.» این حرف ها مرا از زندگی ناامید نخواهد کرد. زندگی می کنم برای این که خودم را دوست دارم.

درد دل با یک پیرمرد

توی میدون فردوسی منتظر تاکسی بودم، از دور چشمم به تاکسی خالی ای افتاد که راننده اش دست زیر چانه اش زده بود و منتظر سبز شدن چراغ راهنمایی بود، جلو رفتم و گفتم: «مستقیم ...» سری تکان داد و من صندلی جلو، کنارش نشستم. کمی جلوتر گفتم: «مسیر بعدی شما کجاست؟» گفت: «کجا می ری من کاری ندارم می تونم هر مسیری رو برم. به سمت پایین می ری؟» گفتم: «بله.» گفت: «می برمت.» شروع به صحبت کرد: «می دونی اصلا حواسم نیست کجا هستم و چی کار می کنم، اگه شما سوار نمی شدی می رفتم توی فکر. داشتم به خانمم فکر می کردم. اون، همه زندگی منه. باید عملش کنن. چند روزه دنبال پولم.» گفتم: «بیمه هستید؟»

ـ بله بیمه ایم. بیمه تکمیلی هم هستیم. با بیمه تکمیلی هم، ی مقداری پول کم دارم. نمی دونم چی کار کنم. تاکسی رو گذاشتم برای فروش، کسی نخرید.

ـ بچه ها چی؟ پسر ندارید؟

ـ چرا یک پسر دارم ولی با ما قهر. وضعش خوبه، الان یک ماشین برای دخترش خریده اما برای مادرش کاری نمی کنه. می گه چرا به زنم گفتید: «جادوگر!»

خندیدم و گفتم: «شما به زنش گفتید جادوگر!» گفت: «داداش عروسم اومد خونمون گفت که مامانم و خواهرم جادوگرن! ما باورمون نمی شد تا با چشم های خودمون دیدیم، یک دعا پیدا کردیم. ... خب، جادوگره دیگه ...

من خندیدم، او هم با من خندید. در میان خنده هایم با خودم می گفتم آیا من حواسم به پدر و مادرم هست؟ خدایا مادر و پدرها در روزهای پیری است که به بچه هاشون نیاز دارند و باید حتما یک پشتوانه مالی هم داشته باشند. ... بعد از او پرسیدم: «دختر چی، دختر دارید؟» گفت: «یک دختر دارم که با ما زندگی می کنه. سی سال پیش شوهرش اونو با دو تا دختر ول کرد و رفت. دختراشو بزرگ کردیم، ازدواج کردن، نه، اونا هم سراغی از ما نمی گیرن. الان برای من فقط خانمم مهمه. حاضرم همه دنیا رو بدم تا حالش خوب شه. من الان هشتاد سالمه ولی هنوز کار می کنم. ...» گفتم: «بیماری ایشون چیه؟» «نمی دونم. روده هاشه، معدشه ...» و بعد با خودش داشت زمزمه می کرد: «امروز دارم می رم ی جایی، سند ماشینم رو بذارم، پول بگیرم. خدا بزرگه.» در این مدت که من کنارش بودم، هیچ مسافری سوار نشد و من در طول این مدت به این فکر می کردم که چه طور می توانم به او کمک کنم: «ببخشید پدر جان که من نمی تونم کمکت کنم. اما می تونم براتون دعا کنم. انشاالله مشکل تون حل شه و پولی که نیاز دارید رو به دست بیارید.» گفت: «آره می تونی برام دعا کنی. دعا کن دخترم.» ...

وقتی از تاکسی پیاده شدم با خدا حرف زدم و از خدا خواستم کمکش کند.