روزهای جمعه به مامان فکر می کنم بعد به خودم می گم حالا که بابا هست لااقل به فکر بابا باشم و از وجودش استفاده کنم. اما رفتن به خونه پدری وقتی که مامان نیست خیلی سخته. جمعه شب که رفته بودم پیش بابا، جایی که مامان می نشست رو نگاه می کردم و قلبم درد می گرفت. بعد وقتی چشمم به عکس مامان که داشت لبخند می زد می افتاد با خودم می گفتم خنده هات باعث می شه هر چی غمه فراموش کنیم. وقتی مامانت هست اصلا احساس نمی کنی چیزی کم داری. وقتی مامانت هست همه چیز معمولیه و چیزی اذیتت نمی کنه اما وقتی نیست انگار ی چیزی کم داری. دیگه خونه ای نیست که هر موقع دوست داری بری اونجا، دیگه مامانی نیست که همه رو دور هم جمع کنه و کسی مثل من انگار همه چیزش رو از دست داده. مامانم رفت و من هنوز نمی تونم اینو قبول کنم. هیچ کس نمی تونه این موضوع رو درک کنه مگر این که این درد رو چشیده باشه. توی همه این سال ها که من تنها بودم و داشتم بچه ها رو بزرگ می کردم مامان بود و من داشتم از وجودش بهره می بردم. مامان از بچه ها نگهداری می کرد و من کار می کردم. وقتی هم که بچه ها بزرگ شدند باز کنار خودش بودند. هر وقت کسی اذیتم می کرد بدون این که به مامان بگم با دیدنش همه چیز از بین می رفت ولی این روزا که مدام دارم اذیت می شم اون نیست که باهاش حرف بزنم اون نیست که قربون صدقم بره و حالمو خوب کنه برای همین توی این مدت همه اون ناراحتی ها توی وجودم جمع شده، واسه همین با کوچکترین چیزی اشکم در می یاد. کاش می تونستم به همه بگم مامان یعنی چی. کاش می تونستم به همه بگم مامان همه زندگی ماست مخصوصا برای اونایی که مثل من تنهان. مامان جان می دونم که کنارم هستی، خواهش می کنم مواظبم باش خیلی بهت احتیاج دارم. دلم می خواد باهات حرف بزنم. کاش بودی.