امروز صبح وقتی که خواستم از خونه بیرون بیام رفتم سراغ کیفم و یک هو چشمم افتاد به کیف قشنگ کوچولویی که روی کیفم قرار گرفته بود. یادم افتاد دیروز بعد از ظهر به دخترم گفتم: مامان جان می شه یک چیزی برای کلیدهای من پیدا کنی که کلیدامو بذارم توش. گفت: بذار بگردم ببینم چیزی دارم یا نه. بعد از گشتن زیاد گفت: مامان چیزی مناسب کلیدهای تو پیدا نکردم اما بذار امشب خودم برات ی چیزی درست کنم. رفت سراغ وسایلش کاموا، قلاب، نمد و هر چی که داشت. بعد از شام دیدم وسایلش رو جلوش قرار داده و داره با نی، ی چیزی درست می کنه. بهش گفتم اگه با من کاری نداری من می رم بخوابم گفت: نه. صبح که بیدار شدم دیدم دیشب اون کیف رو برای من درست کرده، برش داشتم. دیدم کلیدامو توش گذاشته. اونقدر قشنگ بود که اشک توی چشمام جمع شد و سریع رفتم سراغ برگه یادداشت و روی اون نوشتم: «سلام و صد سلام. چقدر قشنگه. اشک توی چشمام جمع شد ممنونم. ممنوم که دوستم داری. منم دوست دارم.» اول صبح یک حس خوب پیدا کردم. رفتم سراغش، خواب بود، نگاش کردم و قربون صدقش رفتم. بعد خیلی آروم، برگه رو روی میز گذاشتم و از خونه اومدم بیرون.
دور و برم رو که نگاه می کنم پر از زیباییه. آدم هایی که حواسشون به منه. بچه هایی که تلاش می کنند تا هر روز بهتر از دیروز زندگی کنند. وقتی اونا رو نگاه می کنم توی دلم خدا رو شکر می کنم. از وقت شون درست استفاده می کنند. اونقدر به روز هستند که بیشتر وقت ها از حرف هاشون شوکه می شم. از این که من خیلی خیلی کمتر از اونا درباره موضوعات مختلف اطلاعات دارم گاهی وقت ها خجالت می کشم. اما باز با خودم می گم خوبه که اونا لااقل به روز هستند.