دوباره این روزا دارم خودم رو مشغول می کنم نمی خوام به چیزی فکر کنم. یک موقع هایی کلاس های دانشگاه رو مرور می کنم و فیلم های دانشگاه رو می بینم یک موقع هایی هم فیلم و سریال می بینم و یک موقع هایی هم می رم خرید، غذا درست می کنم و با بچه هام مشغولم.

امروز داشتم یک فیلم می دیدم یک بخشی از اون منو به فکر فرو برد خانمی که توی فیلم بود وقتی که برادرش توی زندان بوده از خانم باردار برادرش نگهداری می کنه موقع زایمان مادر بچه فوت می کنه و اون بچه برادرش رو بزرگ می کنه مثل بچه خودش، به بچه هم چیزی نمی گه. بچه فکر می کنه اون مامانشه و شوهرش هم باباشه. بعد از بیست سال که بزادرش آزاد می شه می فهمه و بهش می گه چرا بهم نگفتی؟ چرا به اون نگفتی؟ می گه: «چی می گفتم، می گفتم که تو توی زندانی و ... من نمی خواستم که اون توی تاریکی بزرگ بشه. ببین که اون چقدر خوشحاله. ما موقعی که بیست سالمون بود مثل اون خوشحال بودیم؟ ... .»

یاد خودم افتادم همیشه می گفتم بچه ها باید توی ی محیط آروم همراه با احترام بزرگ بشن. اونا همین طوریش هم توی زندگی با چالش های مختلفی روبرو می شن پس ما اونا رو درگیر نکنیم نذاریم اونا درد بکشن. ... فکر کنم کسی حرفام رو نمی فهمید اما خودم خوب می دونستم چی می خوام. بچه هام الان بزرگ شدن با یک درون بسیار زیبا و صاف. اونا دارن زندگی می کنند و خوشحالن.

راستشو بگو خوبی؟

اگه ازم بپرسی حالت چه طوره؟ می گم: خوبم. اما راستشو بگو خوبی؟ دارم خودم به خودم می گم: خوبی؟ داری خودت رو گول می زنی! توی درونت چه خبره؟ به چی فکر می کنی؟

این روزا دارم فکر می کنم دوباره فرار کردم! نخواستم بشینم و ببینم دارن به من به چشم ی زن نگاه می کنند بعد هر کاری که دوست دارند می کنند. نه من اجازه نمی دم. به هیچ کس اجازه نمی دم. آره دوباره رفتم تو خودم. دوباره خواستم با خودم تنها باشم. دوباره خواستم زندگی کنم نه بردگی. دوباره خواستم عاشق باشم و عشقم رو کسی ازم نگیره. عشقم به آدما، عشقم به زندگی و عشقم به کار و ... .

من، همینم. کسی نمی تونه منو اسیر کنه. من تصمیم می گیرم که چی کار کنم که حالم، خوب باشه. پس جلوم سبز نشو اگه عاشق نیستی!

دیدن بعضی از فیلم ها، سریال ها و خواندن کتاب تو را به اعماق درونت می برند انگار اتفاق های توی فیلم یا کتاب با تو حرف می زنند و می گویند ببین حتی این اتقاق ها در سال 1860 هم بوده است. شاید نیاز داشتم به این که کمی فکر کنم کمی در خود فرو روم و به درستیِ بعضی از چیزها پی ببرم نمی دانم اما آنقدر با بعضی از موضوعات آمیخته شده ام که نمی دانم چه طور از ذهنم خارج کنم.

سرگذشت یک خانواده اصیل و اشراف زاده، تحولات سیاسی و شروع یک انقلاب برای متحد شدن یک کشور و یک فرد روستایی و حریص بودن او برای آمدن به اوج قدرت مالی و سیاسی

این سریال آنقدر زیبا و تعمق برانگیز بود که من بعد ازچند روز هنوز به آن فکر می کنم.

«لئوپارد»

یک تصمیم مهم

متحول شدن زندگی من انگار پایانی ندارد. از سال گذشته تصمیم گرفتم کارم را عوض کنم استعفا دادم، استعفایم پذیرفته نشد و علتش را پرسیدند گفتم: «برای پیشرفت نیاز به فضایی جدید دارم، دیگر نمی خواهم تمام ایام هفته را کار کنم، شب ها نمی توانم کار کنم و می خواهم بیشتر کنار خانواده ام باشم.» به من قول داده شد که شرایط را برایم فراهم کنند. شب ها حذف شد، یک روز در هفته به من آف داده شد، حقوقم اضافه شد و قرار شد شش ماه بعد فضای دیگری برای کارم ایجاد شود. شش ماه گذشت گفتند فعلا نمی شود. جنگ شد. گفتند: «فقط یک مدیر می تواند حضور داشته باشد آن هم دو شیفت» و بعد از چند روز گفتند: «مدیر قدیمی چون حقوقش بیشتر است در خانه بماند و مدیر جدید فقط کار کند.» فروردین گذشت گفتند: «حقوق شما زیاد است باید بیشتر کار کنید.» در واقع گفتند: «به اندازه حقوق تان کار کنید.» بعد هم گفتند: «حالا که می توانی شب ها بیایی سر کار پس از این به بعد یک شب در میان بیا.» اردیبهشت گذشت و خرداد شد، شرایط خیلی بهتر شد و ما تقریبا داشتیم به روال قبلی برمی گشتیم اما تمام قول و قرارها برداشته شد و دوباره همان آش و همان کاسه!!

اینجا دیگر جای ماندن نیست، جایی که حتی به وعده های خود عمل نمی کنند. ...

و حالا در میان هاله ای از ابهام هستم. از اسفند آنقدر به من سخت گذشت که 25 خرداد بالاخره تصمیم خود را گرفتم. انگار باید این روزها را می دیدم. نمی دانم چه خواهد شد اما امروز بعد از دیدن مدیرم تصمیمم را بیان کردم و بدون هیچ صحبتی گفتند: «به امور اداری اطلاع دهید.» تمام. دیگر هیچ حرفی زده نشد.

تمام و دیگر هیچ

مامان حون سلام

می دونی چند روز پیش یک هویی گوشیمو برداشتم و با خودم گفتم باید به مامان زنگ بزنم. یادم رفته بود که دیگه نیستی. گوشی رو که برداشتم یادم اومد که دیگه نیستی و تنها کاری که کردم این بود که به یک نقطه خیره بشم و چند دقیقه را در سکوت به سر ببرم. دوباره فردای اون روز صبح دوباره با استرس گوشیمو برداشتم و گفتم: «باید به مامان زنگ بزنم.» گوشی رو که برداشتم یادم اومد که نیستی.

جواب این سوال رو هیچ وقت نتونستم پیدا کنم این که مامان جون چرا رفتی؟ مامان جون چرا منو تنها گذاشتی و رفتی؟ نمی دونی که چقدر بهت نیاز دارم. نمی دونی که چقدر دلم می خواد باشی و من برای آشپزی کردن باهات برنامه ریزی کنم. مامان جون رفتی و همه چیز با تو رفت. نمی دونی ما چقدر داریم اذیت می شیم. نمی دونی که هر کدوم مون ی گوشه داریم از تنهایی زجر می کشیم. مامان جون دلم برات تنگ شده، دلم برای آغوشت تنگ شده. لااقل بیا توی خوابم تا بغلت کنم و آروم بشم.

سال 1405

سال 1405 در حالی آغاز شد که ما در شرایط جنگی به سر می بردیم. از اسفند 1404 جنگ شروع شد و تا فروردین ادامه داشت. روزهای سختی را گذراندیم و این جنگ برای خانواده ما روزهای سختی را رقم زد، روزهای انتظار و بی خیری. از 18 دی ماه اعتراضات شروع شد و در 19 دی ادامه داشت از آن روز به بعد ما با قطعی اینترنت مواجه شدیم و کم کم فضای جامعه با التهاب و تشویش مواجه شد. من جزو کسانی بودم که در این شرایط کار می کردم و حتی جنگ باعث نشد که کار را تعطیل کنیم. اما حال دل ما خوب نبود. گرانی ها شروع شد و مردم از ترس جنگ فقط خرید می کردند. تجربه همه ما ترس بود و استرس و نمی دانستیم فردا چه خواهد شد.

سال 1405 شروع شد. خیلی ها بیکار شدند و سایه جنگ زندگی خیلی ها را به سمت سیاهی برد.

این روزها انگار از آن ترس ها خبری نیست. خیلی ها را می بینم که سرکار رفته اند و الان دو روز است که اینترنت ها وصل شده و خنده بر لب بسیاری از مردم نقش بسته است.

سال جدید (1404)

سال 1403 گذشت با تمام فراز و نشیب های آن. وقتی به سال 1403 نگاه می کنم حس خوبی ندارم چون سال خوبی نبود. فقط سه ماه اول سال برای من خوب بود و با شروع تابستان من وارد مرحله ای از زندگی شدم که تا به حال تجربه نکرده بودم. خواهرم با مشکلاتی مواجه شد و در کنار مشکلاتش آدم های مختلفی قرار داشتند و هر کدام واکنش های مختلفی نشان دادند که این واکنش ها آزاردهنده بود. کسی که ادعا می کرد سال های سال است که با او دوست و همدم است، تبدیل به کسی شد که دیگر تحمل او را نداشت. او یکی از اقوام نزدیک هم بود. کسی که باعث شد بخشی از روابط فامیلی هم به هم بخورد. روزهای سختی بر من و خواهرم گذشت. دو بار اسباب کشی طی سه ماه و تنها چیزی که از این ماجرا ماند، آدم های مربوط به این موضوع و حرف ها و رفتارهای شان بود.

باز هم مسایل مادی در اولویت قرار داشت و باز هم پول باعث شد بخش بزرگی از مشکلات حل شود.

به یاد داشته باشیم که به دیگران اعتماد نکنیم.

به یاد داشته باشیم که مسایل و موضوعات زندگی شخصی مان را به کسی نگوییم و کسی را وارد حریم خصوصی خود نکنیم.

به یاد داشته باشیم که همیشه خودم در اولویت هستم و منافع خودم باید در اولویت باشد.

به یاد داشته باشیم که پول همیشه حلال مشکلات است و حتما باید پس انداز برای روزهای مبادا داشته باشیم.

امیدوارم سال 1404 برای همه سالی سرشار از سلامتی، شادی و موفقیت باشد.

از مرداد ماه، موضوع زندگی خصوصی یکی از اعضای خانواده، مرا درگیر کرده است و هر چه برای سر و سامان دادن اوضاع تلاش می کنم فایده ای ندارد چون عضو خانواده که زندگی او مرا درگیر کرده اصلا نمی تواند خودش را اصلاح نماید و مدام حرف هایی می زند که باعث می شود تمام برنامه ها به هم بخورد. بعد از چند ماه تصمیم گرفته ام کنار بکشم و خودم را از این درگیری خارج کنم وقتی کسی خودش به خودش کمک نمی کند دیگران اصلا نمی توانند به او کمک کنند.

روز اول دانشجویی

امروز روز اول حضور در کلاسم بود «تئوری مدیریت»

روز اول دوره مدیریت در دانشکده اقتصاد تهران

برای من یادآور روزی بود که همراه مامان رفتم آمادگی

توی دهه پنجاه به پیش‌دبستان می گفتند «آمادگی» و مامان منو با یک صندوق فلزی که روی آن عکس کارتنی انسان‌های اولیه بود برد کلاس آمادگی.

کلاس مختلطی که از دخترهای کوچیک و پسرهای کوچیک تشکیل شده بود خوب یادمه که ما با کاغذهای رنگی اشکال مختلف درست می کردیم و من فقط قایق درست کردن رو یادم مونده. من توی کلاس کنار ایرج نشستم و خوب یادمه که هر روز مامان منو می برد و بعد برمی گردوند، یک مسافت طولانی.

و من امروز به یاد مامان بودم و با خودم می گفتم مامان جان نگاه کن دارم ادامه می دم و همین جا توی این سن دارم حست می کنم. ممنون که راه رو نشونم دادی و همراهم بودی.

ما بعضی وقت ها معنی صحبت های بزرگترها را نمی فهمیم. با خودمان می گوییم باز دارند ما را نصیحت می کنند. اما هر کدام در مسیر زندگی مان با حرف های آنها مواجه می شویم. با همان حرف هایی که به نظرمان نصیحت بود.

به یاد حرف های «بی بی» افتادم، به مادربزرگ مادری ام می گفتیم «بی بی» همیشه یک شعر برای ما می خواند و به ما یادآوری می کرد که چقدر پول در زندگی ما اهمیت دارد: « جوونی که ندارد مال دنیا / بمیرد بهتر از آن است که ماند ...» و همیشه برای من دنبال خواستگارهای پولدار بود و من نمی فهمیدم که چرا اینقدر به این موضوع اهمیت می دهد. اما این روزها که در دهه پنجاه زندگی به سر می برم و بعد از فوت مامان و بابام با رفتارهای دیگران به خصوص اعضای خانواده مواجه شدم، به حرف «بی بی» رسیدم. جایی که خواهرم دچار مشکلات بسیاری شد و فقط پول مشکلش را حل می کرد. جایی که برادرم دچار مشکل شد و فقط پول مشکلش را حل می کرد، البته پول و عشق و احساسات و حمایت خانواده!!!