یک تصمیم مهم

متحول شدن زندگی من انگار پایانی ندارد. از سال گذشته تصمیم گرفتم کارم را عوض کنم استعفا دادم، استعفایم پذیرفته نشد و علتش را پرسیدند گفتم: «برای پیشرفت نیاز به فضایی جدید دارم، دیگر نمی خواهم تمام ایام هفته را کار کنم، شب ها نمی توانم کار کنم و می خواهم بیشتر کنار خانواده ام باشم.» به من قول داده شد که شرایط را برایم فراهم کنند. شب ها حذف شد، یک روز در هفته به من آف داده شد، حقوقم اضافه شد و قرار شد شش ماه بعد فضای دیگری برای کارم ایجاد شود. شش ماه گذشت گفتند فعلا نمی شود. جنگ شد. گفتند: «فقط یک مدیر می تواند حضور داشته باشد آن هم دو شیفت» و بعد از چند روز گفتند: «مدیر قدیمی چون حقوقش بیشتر است در خانه بماند و مدیر جدید فقط کار کند.» فروردین گذشت گفتند: «حقوق شما زیاد است باید بیشتر کار کنید.» در واقع گفتند: «به اندازه حقوق تان کار کنید.» بعد هم گفتند: «حالا که می توانی شب ها بیایی سر کار پس از این به بعد یک شب در میان بیا.» اردیبهشت گذشت و خرداد شد، شرایط خیلی بهتر شد و ما تقریبا داشتیم به روال قبلی برمی گشتیم اما تمام قول و قرارها برداشته شد و دوباره همان آش و همان کاسه!!

اینجا دیگر جای ماندن نیست، جایی که حتی به وعده های خود عمل نمی کنند. ...

و حالا در میان هاله ای از ابهام هستم. از اسفند آنقدر به من سخت گذشت که 25 خرداد بالاخره تصمیم خود را گرفتم. انگار باید این روزها را می دیدم. نمی دانم چه خواهد شد اما امروز بعد از دیدن مدیرم تصمیمم را بیان کردم و بدون هیچ صحبتی گفتند: «به امور اداری اطلاع دهید.» تمام. دیگر هیچ حرفی زده نشد.

تمام و دیگر هیچ

مامان حون سلام

می دونی چند روز پیش یک هویی گوشیمو برداشتم و با خودم گفتم باید به مامان زنگ بزنم. یادم رفته بود که دیگه نیستی. گوشی رو که برداشتم یادم اومد که دیگه نیستی و تنها کاری که کردم این بود که به یک نقطه خیره بشم و چند دقیقه را در سکوت به سر ببرم. دوباره فردای اون روز صبح دوباره با استرس گوشیمو برداشتم و گفتم: «باید به مامان زنگ بزنم.» گوشی رو که برداشتم یادم اومد که نیستی.

جواب این سوال رو هیچ وقت نتونستم پیدا کنم این که مامان جون چرا رفتی؟ مامان جون چرا منو تنها گذاشتی و رفتی؟ نمی دونی که چقدر بهت نیاز دارم. نمی دونی که چقدر دلم می خواد باشی و من برای آشپزی کردن باهات برنامه ریزی کنم. مامان جون رفتی و همه چیز با تو رفت. نمی دونی ما چقدر داریم اذیت می شیم. نمی دونی که هر کدوم مون ی گوشه داریم از تنهایی زجر می کشیم. مامان جون دلم برات تنگ شده، دلم برای آغوشت تنگ شده. لااقل بیا توی خوابم تا بغلت کنم و آروم بشم.

سال 1405

سال 1405 در حالی آغاز شد که ما در شرایط جنگی به سر می بردیم. از اسفند 1404 جنگ شروع شد و تا فروردین ادامه داشت. روزهای سختی را گذراندیم و این جنگ برای خانواده ما روزهای سختی را رقم زد، روزهای انتظار و بی خیری. از 18 دی ماه اعتراضات شروع شد و در 19 دی ادامه داشت از آن روز به بعد ما با قطعی اینترنت مواجه شدیم و کم کم فضای جامعه با التهاب و تشویش مواجه شد. من جزو کسانی بودم که در این شرایط کار می کردم و حتی جنگ باعث نشد که کار را تعطیل کنیم. اما حال دل ما خوب نبود. گرانی ها شروع شد و مردم از ترس جنگ فقط خرید می کردند. تجربه همه ما ترس بود و استرس و نمی دانستیم فردا چه خواهد شد.

سال 1405 شروع شد. خیلی ها بیکار شدند و سایه جنگ زندگی خیلی ها را به سمت سیاهی برد.

این روزها انگار از آن ترس ها خبری نیست. خیلی ها را می بینم که سرکار رفته اند و الان دو روز است که اینترنت ها وصل شده و خنده بر لب بسیاری از مردم نقش بسته است.