ارزش قائل بودن برای دیگران
رفته بودیم مهمونی ی مهمونی که برام خیلی مهم بود. انگار که رو هوا بودم ی حس خوب داشتم. کنار خانواده با ی احساس خوب داشتم کمک می کردم. قبلش به خاطر این که حسم خوب بود ی موضوع رو که ذهنم رو درگیر کرده بود، مرور می کردم. میزبان کسی بود که دوست داشتم درباره اون موضوع باهاش حرف بزنم. خصوصا که اون درباره موضوع نظری داده بود. اون داشت توی بالکن وسایل کباب رو آماده می کرد. من فکر کردم که اونم مثل من حالش خوبه و می شه باهاش گپ زد. برای همین بهش گفتم: «راستی می خوام درباره ی موضوع باهات حرف بزنم.» سری تکان داد و من شروع کردم به حرف زدن. موقعی که داشت به حرف هام گوش می کرد اصلا عصبی دیده نمی شد و خیلی معمولی نظرش رو می داد. منم بدون هیچ منظور خاصی دلم می خواست حرف بزنم. راستش اون موقع که اون اتفاق افتاد هیچ کس با من حرف نزد. اما الان دلم می خواست حرف بزنم. دلم می خواست از برخوردها و نحوه برداشت دیگران از آن حرف بزنم. اما جواب عکس داد. انگار او حس کرده بود من قصد توهین دارم و تمام محبت های او را نادیده گرفته ام. من متوجه حس او نشدم و وقتی مرا برای انجام کاری صدا زدند از پیشش رفتم. خیلی با هم حرف نزدیم. دوباره من ماندم و حرف هایی که باید می زدم و نزدم. گاهی فکر می کنی به کسی آنقدر نزدیک شده ای که می توانی از احساست حرف بزنی. اما این طور نبود.
من داخل آشپزخانه بودم. مشغول کمک کردن. صدایی مرا به خودم آورد. ی جنجال که نمی دانم از کجا و چه طور شروع شده بود. من تماشا می کردم و هیچ کاری از دستم بر نمی آمد. نزاغ بین پدر و پسر بچه اش
آن شب شب خوبی نشد. من از آن شب به بعد هنوز کابوس می بینم. ذهنم درگیر است. بعد به من گفتند که تو باعث شده ای میزبان ناراحت بشود و از روی عصبانیت با پسر کوچکش درگیر شود. سوال این جاست که مگر صحبت کردن در فضای آرام و بدون هیچ اتهامی می تواند یک فرد را این قدر ناراحت کند که مهمانانش را در آن فضا قرار دهد؟ او می توانست مرا صدا کند و هر چه فریاد داشت بر سر من خالی کند چرا باید آن طور رفتار می کرد؟ خلاصه نمی دانم چرا نمی توانم بپذیرم که او از سر ناراحتی از من این کار را کرده باشد. ما سه خانواده مهمان او بودیم. اگر برای ما ارزش و احترام قائل بود این کار را نمی کرد. از آن موقع حدود یک ماه و نیم گذشته و من هنوز نتوانسته ام بفهمم که چه شد؟ چرا آن شب، آن قدر تلخ شد. با خودم بارها گفته ام که بروم با او صحبت کنم اما باز می گویم اگر او می توانست تو را درک کند حتما آن شب تو را درک می کرد و ناراحت نمی شد پس او نمی تواند به عنوان یک مخاطب طرف گفت و گوی من باشد. موضوع ماند. موضوع مثل همه چیزهای دیگر ماند. اشتباه کردم، چون فکر می کردم که او بعد از سال ها می تواند مخاطب خوبی برای گفت و گو باشد. انگار باز باید به خاطر عضوی از خانواده، سکوت کرد.
انگار گفت و گو معنا ندارد.