پسر غمگین
آن روز به لطف همکارم، قسمتی از مسیر بازگشت به خانه را با ایشان آمدم. وقتی از ماشین همکارم پیاده شدم منتظر ماندم تا ماشین دیگری بیاید و من سوار شوم. یک پراید نوک مدادی جلویم نگه داشت، مسیرم را گفتم و با اشاره سر گفت: «بشین.» دستش روی صندلی جلویی رفت و شروع به مرتب کردن صندلی کنار خودش کرد اما من به سمت در عقب رفتم و خواستم روی صندلی بنشینم که دیدم یک کوله پشتی باز که از آن یک لباس ورزشی سرمه ای بیرون زده، روی صندلی است. کوله پشتی را کنار زدم و نشستم. پسر جوان راننده که یک پیراهن مشکی به تن داشت بعد از کمی رانندگی گفت: «می تونم ازتون یک سوال بپرسم.» گفتم: «آره» گفت: «شما متاهلید؟» گفتم: «بله» بعد از کمی سکوت دوباره گفت: «آخه خیلی ها الکی می گن ما متاهلیم.» گفتم: «اما من واقعا متاهلم» سکوت عجیبی حکم فرما بود. من به داخل ماشین نگاه کردم روکش در ماشین، کنار من، باز شده بود، من یک ماشین نامرتب و یک راننده نامرتب و غمگین را می دیدم. این برداشت من از آن لحظه بود. دوباره سکوت شکسته شد: «خانم شما واقعا متاهلید؟!!» گفتم: «آره، شما فکر کنم متولد 70 یا 76 باشید. درست می گم؟» سوالم را جواب نداد من دوباره شروع به حرف زدن کردم: «من سه تا بچه دارم که فکر کنم شما همسن یکی از آنها هستید. ...» بعد از شنیدن حرف های من گفت: «من متولد 77 هستم.» گفتم: «دانشجویید؟» گفت: «بله. مدیریت می خونم.» بعد از کمی حرف زدن با او به مقصد رسیدم و پیاده شدم. اما بار غم و اندوه او را هم همراه با خود داشتم. سوال های زیادی در ذهنم بود، این که چرا این پسر در این سن و سال این قدر ناامید و غمگین است؟ چرا دلش می خواست که من آدمی آزاد باشم و وقتم را با او بگذرانم؟ البته این سوال را از این بابت می پرسم چون دانشجوها در فضای دانشگاه، فرصت برای دوستیابی و همراه شدن با دوستی که کنارشان باشد را دارند. اما او تنها بود این را می توانستی در رفتارش ببینی. سوال ها هنوز بعد از چند روز با من است و با خودم می گویم امیدوارم حالش بهتر شده باشد.