آوایی که از آوای خفته برخاست
این روزها حال هیچ کس خوب نیست. با ادامه اعتراضات در سراسر کشور، شرایط وخیمتر شده و خانوادههای داغدار هم بیشتر. امروز با دیدن عکس پسر جوانی که همسن دخترم است، آنقدر ناراحت شدم که نمیدانستم چه طور احساسم را بیان کنم. خودم را جای مادرش گذاشتم، وای خدایا، حتی تصورش هم سخت است. «مهرشاد شهیدی» جوانی که عاشق آشپزی بود و همه عکسهایش نشان می دهد که چه طور با آن سن کم، با عشق و علاقه آشپزی می کرده. امروز روز تولدش است. «مهرشاد جان تولدت مبارک». حال باید پرسید چرا او امروز کنار خانواده اش نیست؟ چرا او باید مورد ضرب و جرح قرار گیرد؟ ... چراها زیاد است. اما صداهای امروز، از فرزندانی است که پدر و مادرشان صدایشان سالها قبل خاموش شد. آنها نتوانستند از حقشان دفاع کنند و اینها امروز بین مرگ و زندگی، یکی را انتخاب کردهاند، زندگی باعزت یا مرگ باعزت. به یاد بیاوریم سالها قبل را که چه طور قبول کردیم که آنگونه که آنها می خواهند، زندگی کنیم. چه طور لباس بپوشیم، در اتوبوس به قسمت آقایان نرویم، تفکیک جنسیتی حتی از میان خانواده ها شروع شد، تفکیک دختران از پسران، با او بازی نکن او پسر است! تفکیک پارک زنان و مردان، تفکیک سلف غذاخوری، تفکیک جنسیتی در همه جا و همه چیز. وای بر من که پذیرفتم، وای بر همه پدران و مادران این فرزندان که پذیرفتند. ما حرف زور را پذیرفتیم. ما بودیم که این بلا را بر سر آنان آوردیم و حالا ما باید جواب دهیم و ما باید در میدان باشیم. شرم بر ما.
ما خفتگان، کودکانی به دنیا آوردیم آگاه، جسور و شجاع که هیچ حرف زوری را نمیپذیرند.