سلام مامان جان
صبحت به خیر
مامان جان ببخش که دیر بهت سر زدم. ببخش که دیر حالت رو پرسیدم. می دونی این روزا حال مردم خوب نیست. این روزها اتفاق های بدی افتاده و همه مردم درگیر این موضوعات اند. می دونی مامان، دخترهای ما دیگه نمی تونن راحت زندگی کنن. من وقتی کوچیک بودم خوب یادمه که هر کی هر جور دلش می خواست بیرون می یومد خانما مینی جوب می کردن بعد یک چادر سفید گل گلی هم سرشون می کردن می یومدن بیرون. بعد باد می زد زیر چادرشون می خندیدن و خودشون رو ی گوشه می کشوندن تا چادرشون رو جمع کنن. هیچ کسی هم بهشون نگاه نمی کرد. مردا اون روزا خانم ها رو آبجی صدا می زدن. هر کی هر جور دلش می خواست می گشت. من یادمه توی اون روزا معلمای ما هم هر جور دوست داشتند می یومدند سر کلاس. یکی از خانمامون ناخن هاش خیلی بلند بود. یک روز اومد یکی از بچه ها رو سیلی بزند ناخنش پوست صورت اونو خراشید. ولی آخرش هممون یکی بودیم. هممون شاد بودیم. هممون دنبال این بودیم که خوش باشیم. این روزا یکی از دخترهای ایران، به خاطر حجابش، فوت کرد. من که تازه تو روز از دست دادم می دونم از دست دادن یعنی چی؟ می دونم مامان باباش چه حالی دارن! این روزها همه می خوان موضوع حجاب حل شه و دیگه این اتفاقا نیفته. می خوان دیگه کسی آسیب نبینه. همه در حال اعتراضند. یکی توی خیابون، یکی توی محل کارش، یکی توی فضای مجازی. هر کس هر طوری که می تونه می گه «نه به حجاب اجباری»
مامان جان، نمی دونم که آیا روزی می رسه که مردم دیگه درگیر این موضوعات نباشن یا نه. اما می دونم که همه می خوان به شکل واقعی آزاد باشند و راحت زندگی کنند بدون این که کسی آسیب ببینه، بدون این که خانواده ای داغ دار بشه.