سلام مامان جان
این روزها صبورتر شدم و دارم به آدم های دور و برم فکر می کنم. چه زود همه چیز یادمون می ره، چه زود همدیگر رو فراموش می کنیم، چه راحت همدیگر رو می فروشیم و چه زود از روی هم رد می شیم. مامان جان وقتی فکر می کنم می بینم خوبه که نیستی تا ببینی چه بلاهایی سر ما داره می یاد. مامان جان جواب صداقت و درستی چیه؟ مامان جان چرا منو این طوری بزرگ کردی که نتونم رد شم، چرا منو این طوری بزرگ کردی؟ منو توی این همه آدم های بد و بی تفاوت گذاشتی و رفتی چرا؟ می دونی کی احساس تنهایی می کنم وقتی که هیچ کسی نیست که ازم حمایت کنه. می دونی کی احساس تنهایی می کنم وقتی که آدم ها دق دلی شونو سر من خالی می کنند. می دونی وقتی احساساتم جریحه دار می شه می رم کنار پنجره یا ی جایی که فقط آسمونو ببینم و به خدا می گم خدا جون من روزهای سخت تر از این رو هم گذروندم کمکم کن که این روزها رو بگذرونم کمکم کن تا بتونم طاقت بیارم. خدایا مامانمو ازم گرفتی ازت می خوام ی جوری آرومم کنی تا بتونم طاقت بیارم.
جمعه ها روز مامان باباهاست. خیلی ها روزهای جمعه می رن دیدن مامان باباشون. منم هر جمعه سعی می کنم بیام پیش تو. اینجا توی این صفحه، من باهات حرف می زنم و باهات درد دل می کنم. مامان جان بغلم کن. مامان جان برام دعا کن. مامان جان دلم برات تنگ شده.