سوء تفاهم

 

امروز سه تا از پرسنل خانم رو صدا زدم و ازشون خواستم کنارم بنشینند و برایم بگویند مشکل شان با هم چیست. هر سه نفر نشستند، یکی شان تازه بیست ساله شده، آن یکی بیست و سه ساله و آخری هم سی و چند ساله است. کمی با هم مشکل پیدا کرده بودند. نشستند و گفتم: «مشکل کجاست؟» به هم نگاه کردند و گفتند: «ما مشکلی نداریم؟» گفتم: «پس چرا با هم این طور حرف می زنید؟» ...

بعد از کمی صحبت کردن فهمیدم که یکی از آنها به خاطر دوست داشتن آن یکی، تحمل این که او با همکار دیگرشان، صمیمی تر باشد را ندارد. نمی دانستم چه بگویم این دوست داشتن هم شده دردسر.

یکی شان را کنارم نگه داشتم و به بقیه گفتم به کارشان برسند. به او گفتم: «از فردا به خاطر این که حساسیت ها کم شود، شما سعی کن کنار این خانم باشی و با او کارها را انجام دهی. او دلش می خواهد شما با او بیشتر همکاری داشته باشی، خب این کار را بکن.» اشک در چشم هایش جمع شده بود و می گفت: «نمی دانم باید چه کار کنم هر کاری می کنم او ناراحت می شود. ...» گفتم: «شما فردا این روش را امتحان کن بعد اگر نشد، من به جای او کنار شما کار می کنم.»

خندیدیم.

و قرار شد از فردا این کار را امتحان کنند. تا فردا

گذر عمر

زمان، بایست، بگذار من هم بیایم

می روی و من جا می مانم

چرا دستم را نمی گیری

بگذار همراهت باشم

بگذار من هم زندگی را لمس کنم

اینجا تنهایم، بگذار با تو باشم

بگذار حست کنم و نگویم

چقدر زود گذشت

 

 

بالا و پایین زندگی و نگاه به آن

نمی دانم کسی تا به حال به این موضوعات فکر کرده یا نه. مثلا اگر کسی بر اثر حادثه یا اتفاق و یا اشتباه خودش در زندگی، به شرایط بد و سخت بیفتد، رفتار بعضی ها با او عوض می شود. مثلا او وضع مالی خوبی داشته همه چیز درست بوده و همه او را در سطح بالایی می دیده اند اما به ناگه در شرایط سخت قرار می گیرد آنگاه همان هایی که برای او خم و راست می شدند و احترام بسیاری قائل بودند، رفتارشان عوض می شود او را که می بینند خودشان را به کوچه علی چپ می زنند و یا سعی می کنند او را نبینند و اگر هم مقابلش قرار گرفتند با سلامی سرد رد می شوند و به سراغ کسی می روند که در ذهن شان ارزش کنارش ماندن را دارند. حالا شما باید با این آدم ها در ارتباط باشی حالا باید با این آدم ها رفت و آمد کنی چون گاهی مجبوری، حال به هر دلیلی. وقتی می آیند و رفتارشان را می بینی نه این که ناراحت شوی به فکر فرو می روی و با خودت می گویی چرا؟ آیا من هم با نگاه او زندگی می کنم و او را می بینم؟

 و تو به جایگاهی که او در ذهنش دارد می اندیشی و می گویی آن جا کجاست؟

گذر زمان

دیشب بیست آبان بود، تولد دختر کوچکم. از این که کنار خانواده، تولد او را جشن می گرفتیم، خوشحال بودم اما چیزی که مرا به وجد آورده بود، بزرگ شدن او بود. دختر کوچک سه کیلوگرمی من، حالا برای خودش خانمی شده. دختر کوچک من که با آمدنش آرامش را برایم به ارمغان آورد، حالا آنقدر بزرگ شده که به دانشگاه می رود. وقتی مقابلش نشسته بودم و او را نگاه می کردم باورم نمی شد که این قدر زود، او به این سن رسید و من حالا یک دختر زیبا را مقابل خود می بینم. او با لبخندی زیبا مقابل همه نشسته بود و داشت از لحظاتش لذت می برد و من فقط نگاهش می کردم. او که وقتی یک سال و دو سه ماهه بود به مادرم سپرده شد تا من، بتوانم سرکار بروم، حالا مادرم را به دکتر می برد و از پدر و مادرم نگهداری می کند. زندگی چه روزگاری را به ما نشان می دهد و چه این گذر زمان زیباست. زیبا بمان ای زندگی و زیبایی هایت را برایمان به ارمغان بیاور.

موضوعات زیادی فکرم را مشغول کرده، خودم، بچه ها و پدر و مادرم. خدایا من از این به بعد باید حواسم به آنها هم باشد. چند روز پیش مامان زنگ زد و بعد از احوال پرسی، بابا گوشی رو گرفت. بعد از کمی صحبت متوجه شدم که دچار مشکل مالی شدند. گفتم بابا نگران چیزی نباشید. من هستم. بابا تشکر کرد. داشتم با خودم می گفتم بابای من، بابایی که وقتی جوون بود کارش فقط پول قرض دادن به دیگران بود، الان دچار مشکل مالی شده. خب این همه بچه، نوه و رفت و آمدهای زیاد باعث می شه کم بیارن.

حالا یک دغدغه به دغدغه های من اضافه شد اونم این که نذارم مامان و بابام نگران و ناراحت باشن.

درماندگی

زن داشت از خانه خارج می شد، مثل همه روزهای دیگر، اما آن روز پنجشنبه بود و متفاوت با روزهای دیگر، خلوت و ساکت بدون هیچ صدایی. از کوچه خارج شد، به خیابان آمد و همین که به خیابان اصلی رسید، یک موتورسیکلت که دو سرنشین داشت به او نزدیک شد و با یک حرکت، او به زمین افتاد. در همین موقع آنها کیفش را ربودند. زن که با ضربه محکمی به زمین خورده بود به سختی بلند شد و به دنبال آنها دوید. هیچ کسی نبود، دست های سیاه و کثیفش را به آسمان برد و فریاد زد: «کیفم، کیفم را بردند. ...» کسی صدایش را نمی شنید. موتور سیکلت به سمت مخالف ماشین ها می رفت و ناپدید شد. او در آن لحظه احساس کرد که چقدر درمانده است. درماندگی را احساس می کرد چون هیچ کاری نمی توانست انجام دهد.

زخم

دیروز همکارم داشت از یک روز کاری که کنار یکی از همکاران گذرانده بود صحبت می کرد و من که قبلا با او کار کرده بودم داشتم آرام به حرف هایش گوش می کردم. صحبت ها به جایی رسید که او در مورد یک کار در مجموعه نظر داده بود و البته نظرش به جا هم بود اما بعد از آن، حرف هایش سرکوب دیگران بود و بس. این که من فقط این موارد را می دانم و دیگران هیچ نمی دانند. این ها ناراحت کننده نبود بلکه یادآوری خاطرات تلخ گذشته درباره همکار عزیزمان برای من تلخ بود. گویا مرا در آن روزها و لحظه ها قرار دادند. او بود که فریاد می کشید، او بود که می گفت: «هر چه من می گویم، همان است و بس.» او بود که بدون توجه به اطرافش به دیگران توهین می کرد و همه راه را در سکوت یافته بودند. و من، در آن روزها فرو رفتم و زخم هایی را که او به من زده بود، به یاد آوردم و هر چه کردم از آن لحظه ها خارج شوم نشد و مدت زمانی را به ناچار با خود کلنجار رفتم. حتی هنوز هم که می نویسم از این حس رنج می کشم. آدم ها چه می کنند آیا به کرسی نشاندن حرف مان این قدر ارزش دارد؟ آیا من او را با مهارتش در کار به خاطر دارم؟ آیا همین حالا که از او می نویسم از او حس خوبی دارم؟ با خودمان و دیگران چه می کنیم؟ اول فکر می کردم که اگر با او صحبت کنم و از نتیجه رفتارش بگویم او متوجه می شود و دیگر در میان پرسنل این طور رفتار نمی کند اما گفت و گو با او هم فایده ای نداشت و می گفت: «نه خانم همین رفتار درست است باید این طور رفتار کرد نه شما اشتباه می کنید اونها باید حساب ببرند و ...» من که او را به عنوان همکار باید در کنار خود می پذیرفتم از بودن در کنارش فقط و فقط اذیت می شدم و چه تلخ بود آن روزها و چه دردناک. وقتی کسی تو را نادیده می گیرد، وقتی کسی تو را لگد می کند ... زخم ها کی خوب می شود، زخم ها را چه کسی مرهم می گذارد؟