سوء تفاهم
امروز سه تا از پرسنل خانم رو صدا زدم و ازشون خواستم کنارم بنشینند و برایم بگویند مشکل شان با هم چیست. هر سه نفر نشستند، یکی شان تازه بیست ساله شده، آن یکی بیست و سه ساله و آخری هم سی و چند ساله است. کمی با هم مشکل پیدا کرده بودند. نشستند و گفتم: «مشکل کجاست؟» به هم نگاه کردند و گفتند: «ما مشکلی نداریم؟» گفتم: «پس چرا با هم این طور حرف می زنید؟» ...
بعد از کمی صحبت کردن فهمیدم که یکی از آنها به خاطر دوست داشتن آن یکی، تحمل این که او با همکار دیگرشان، صمیمی تر باشد را ندارد. نمی دانستم چه بگویم این دوست داشتن هم شده دردسر.
یکی شان را کنارم نگه داشتم و به بقیه گفتم به کارشان برسند. به او گفتم: «از فردا به خاطر این که حساسیت ها کم شود، شما سعی کن کنار این خانم باشی و با او کارها را انجام دهی. او دلش می خواهد شما با او بیشتر همکاری داشته باشی، خب این کار را بکن.» اشک در چشم هایش جمع شده بود و می گفت: «نمی دانم باید چه کار کنم هر کاری می کنم او ناراحت می شود. ...» گفتم: «شما فردا این روش را امتحان کن بعد اگر نشد، من به جای او کنار شما کار می کنم.»
خندیدیم.
و قرار شد از فردا این کار را امتحان کنند. تا فردا