توی پیچ و خم زندگی کلافه ای، وقتی بیشتر کلافه می شی که می بینی هر کسی داره برای زنده بودن خودش تلاش می کنه. نمی دونم اسمش رو بذارم زنده بودن یا اسمش رو بذارم زرنگی. هر چی هست که من وقتی که این چیزا رو می بینم یا می شنوم فقط فکر می کنم که چه زندگی بیهوده ای! فکر کنم فقط خود آدم می تونه زندگی شخصی خودش رو محبوب و دوست داشتنی کنه وگرنه از این آدما چیزی به جز خودخواهی نمی بینی. چه طوری توی این همه خودخواهی می تونی زندگی کنی رو نمی دونم، من که دارم زندگی می کنم، با همه اینا باز می گم بابا ول کن، تو بهتره هر کاری از دستت برای دیگران بر می یاد بکنی، افکار اونا و رفتاراشون رو ول کن. این روزا بدون مامان تنهاتر شدم، تنهای تنها. می دونی مامانت که هست، انگار ی کوه پشتته. من دیگه به چیزی اهمیت نمی دم، دیگه دلم نمی خواد کسی رو از دست بدم، حتی آدمای بد رو، از دست دادن کسی، مثل کنده شدن بخشی از وجودته که همراه با درد و جاش پر نمی شه. وقتی که آدما، دارند مثل قبل ادامه می دن، می گم مگه ندیدید مامان چه بیخودی رفت! مگه ندیدید مامان یک هو رفت! پس چرا هنوز دارید به این زندگی همراه با زرنگی و رندی ادامه می دید؟! چرا با زبون تون، با کلمات تون، دیگران رو می رنجونید؟! من بیشتر وقت ها تماشاگرم، بیشتر وقت ها سعی می کنم هیچی نگم اما گاهی هم، حرف می زنم. همین هفته گذشته بود که با برادرم حرف می زدم با اون که داشت سر نگهداری از پدرم گلایه می کرد، سر این که چرا وقتی نوبت اونه نیست، چرا نمی یاد؟ چرا من باید بیشتر از همه هزینه کنم؟ چرا من باید بیشتر از همه وقتم و زندگیم رو برای بابا بذارم؟ و ... بهش گفتم اول از همه که ما باید همدیگر رو حمایت کنیم، باید وقتی که یکی نمی تونه بیاد اون یکی جاشو پر کنه، باید حواسمون به هم باشه، باید هوای هم رو داشته باشیم، باید به هم احترام بذاریم ... به عنوان یک خانواده باید این طور باشیم اما اونقدر تفاوت فکر و فرهنگ حتی بین اعضای یک خانواده زیاده که تو خیلی سخت می تونی اونا رو کنار هم قرار بدی. نمی دونم چرا این چیزا رو می نویسم اما اونقدر دور و برم از این چیزا می بینم که دلم می خواد ذهنمو خالی کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان ۱۴۰۱ ساعت 8:41 توسط
|