این چند روز به خاطر این که همکارم مرخصی است، خسته می شوم و دلم می خواهد وقتی که به خانه می رسم، فقط بخوابم و استراحت کنم. البته دیدن یک فیلم یا یک قسمت از سریال هم بد نیست و گاهی همان طور که در میان رختخوابم هستم، فیلم نگاه می کنم. دیشب تا رسیدم دخترم گفت: «مامان قسمت جدید سریال اومده دانلود کنم ببینیم؟» گفتم: «آره.» خیلی خسته بودم و دلم می خواست کسی پشتم را ماساژ بدهد. به دخترم گفتم: «مامان جان بیا یک کم پشت منو ماساژ بده.» کمی مکث کرد و آمد کنارم و کمی دستش را به پشتم کشید. وسط دانلود سریال، نت ما تموم شد. ... بالاخره سریال دانلود شد و من یک قسمت را با او دیدم. کنارم نشسته بود و من از بودن با او لذت می بردم. از لحظه لحظه بودن با او، نهایت استفاده را می برم. گاهی هم او را اذیت می کنم. اما باز، او کنارم است و هر دو از دیدن فیلم، لذت می بریم. یک قسمت از سریال را که دیدیم، من خوابیدم و در میان خواب، تلفن موبایلم زنگ زد. نگاه کردم، خواهرم بود! نگران شدم. صدایش همراه با گریه بود. در میان هق هق هایش متوجه شدم باز موضوع زندگی شخصی او در میان است. برایم تعریف کرد چه شده و من گوش می کردم و در آخر به او گفتم: «هر وقت کسی تو را ناراحت می کند باید با کسی حرف بزنی، باید به جای عکس العمل، کمی آرام شوی تا بتوانی درست رفتار کنی. چرا به من زنگ نزدی؟ تو تنها نیستی؟ حتی اگه زنگ می زدی، من می یومدم پیشت. خلاصه آن قدر حرف زد که آرام شد. او آرام شد و من ناآرام. من در میان هجمه ای از افکار، دیگر خوابم نمی آمد. فقط داشتم به فلسفه دوست داشتن و انتخاب و زندگی، فکر می کردم. آن روزها را به یاد می آوردم که او همراه با کسی که خیلی دوستش داشت، پیش من می آمد و هر دوی آنها غرق در عشق بودند و اصلا فکرش را نمی کردی که روزی برسد که به هم آسیب بزنند. زندگی با ما چه می کند؟ چرا این طور می شود؟ چرا دوست داشتن گاهی به دوری و آزار و اذیت منتهی می شود؟ من نمی توانستم جواب این سوالات را پیدا کنم. فقط در آن لحظه دلم می خواست خواهرم آرام شود و دیگر هیچ کس، به او آزار نرساند.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی ۱۴۰۰ ساعت 9:5 توسط
|