امروز داشتم به این موضوع فکر  می کردم که دوست دارم کنار کسی باشم که از بودن با من افتخار کند و با هیجان و بدون ترس، به پیغام های من جواب دهد و با اشتیاق، تلفنم را جواب بدهد. نمی دانم چه شد که دارم به این موضوع فکر می کنم. اما خوب می دانم که دارم چه می نویسم، چون این روزها از طرف مردان متاهل، مورد هجوم قرار گرفته ام. این روزها آنها به شکل های مختلف از درخواست شان می گویند و من به شکل های مختلف به آنها پاسخ می دهم. اما موضوع این است که زندگی قرار است با آنها چگونه باشد؟! زندگی همراه با ترس و مخفی کاری! زندگی با آنها، هیچ لذتی نخواهد داشت چون در آن هیچ احترامی نیست و تو باید خودت را حقیر کنی و در این حقارت، جان دهی. زنگ می زنی، کسی جوابت را نمی دهد، پیغام می فرستی، پیغامت را جواب نمی دهد. تو در انتهای لیست او قرار داری و بعد از مدتی از خودت متنفر خواهی شد. احساس پوچی خواهی داشت و من می خواهم همیشه احساس غرور کنم، اگر قرار است کنار کسی قرار بگیرم، من برایش اولویت باشم و بدون ترس و دلهره با او در خیابان قدم بزنم و کاری که درست است را انجام دهم.

یکی از همین مردان متاهل بعد از گفت و گو با من، گفت: «پس بمان تا یک پیرمرد به سراغت بیاید.» این حرف ها مرا از زندگی ناامید نخواهد کرد. زندگی می کنم برای این که خودم را دوست دارم.