آدم ها را تنها نگذاریم
جمعه صبح یکی از پرسنل پیشم اومد و شروع کرد به حرف زدن، از خودش گفت و از این که چه طوری خونه 35 سال ساخت رو، بازسازی کرده و چه شرایطی داشته. نکته جالبش این بود که همش از حمایت های یک نفر حرف می زد. آخر ازش پرسیدم اون کیه؟ گفت اون صاحب کارم بود، چند سال پیش، پیشش کار می کردم، توی کار ساختمون سازیه. وقتی خونه رو خریدم، اومد نگاه کرد و گفت خودم واست رو به راهش می کنم. یک تیم فرستاد تخریب کردند، یک تیم فرستاد ساختن، یک تیم فرستاد قیرگونی کردند، هر وقت هم که مصالح کم می یاوردم می رفتم سر ساختمونش، می یاوردم. می گفت هر چی لازم داری بیا ببر. خدا بهش بیشتر بده. می دونی یک روز من هیچی دیگه پول، برام نمونده بود، اومد خونه رو دید، حال منم دید، فهمید اوضاع مالیم خراب شده و دیگه پولی برام نمونده، گفت غصه نخوری ها! این پول! هر وقت داشتی بهم بده! ...
برام جالب بود که یک غریبه بهش کمک کرده بود. می دونم که الان اون داره کار می کنه تا قرضش رو به اون آقا بده. چون اون رو می شناسم که چقدر آبرومند زندگی می کنه و موقع کار، وجدان کاری داره. صاحب کارش هم به خاطر همین اخلاقش، بهش کمک کرده و یک خانواده رو سر و سامون داده بود. دستش درد نکنه. خدا به این جور آدم ها بیشتر بده.
حالا چی شد که حرف های او این قدر برای من قابل توجه بود. چون من یک روزی نیاز به حمایت داشتم. یک دوره ای بود که من اصلا حالم خوب نبود. حال روحی من، اونقدر بد بود که خودم رو در نگهداری از بچه هام، عاجز می دونستم. به سراغ کسانی رفتم که می دونستم اگر از من حمایت کنند، حال من بهتر می شود اما اونها به جای کمک به من، به جای حمایت از من، توهین کردند و من رو ناامید. اون جا بود که من فقط و فقط روی توانایی های خودم حساب کردم. برنامه ریزی کردم و گفتم اگر مرحله به مرحله جلو بروم حتما به آرامش می رسم. می دونستم که کاری که می خواهم انجام بدهم، درست است. حالا اگر حمایت آنها نیست، باید تنهایی جلو بروم. از جا بلند شدم و با حمایت خواهرهام که از من کوچکتر بودند و خودشان نیاز به حمایت داشتند، حرکت کردم. یکی از آنها در محل کار خودش که فضایی کاملا فرهنگی بود، برایم کاری پیدا کرد که حال و هوای مرا عوض کرد. آن یکی در نگهداری بچه ها به من کمک کرد و آن یکی هم هر کاری از دستش بر می آمد، انجام می داد تا من بتوانم روی پاهای خودم بایستم. تنها اتفاقی که برایم افتاد این است که من سخت شدم. سخت اعتماد می کنم و سخت کنار دیگران قرار می گیرم. این اتفاق برای من اصلا خوب نیست، ولی افتاده. و یک چیز را هم یاد گرفتم آن هم این که به دیگران کمک کنم، البته نه به هر کسی، به آنهایی که می دانم اگر حمایت شان کنم می توانند به زندگی شان سر و سامان بدهند و از زندگی شان لذت ببرند.