درد دل با یک پیرمرد
توی میدون فردوسی منتظر تاکسی بودم، از دور چشمم به تاکسی خالی ای افتاد که راننده اش دست زیر چانه اش زده بود و منتظر سبز شدن چراغ راهنمایی بود، جلو رفتم و گفتم: «مستقیم ...» سری تکان داد و من صندلی جلو، کنارش نشستم. کمی جلوتر گفتم: «مسیر بعدی شما کجاست؟» گفت: «کجا می ری من کاری ندارم می تونم هر مسیری رو برم. به سمت پایین می ری؟» گفتم: «بله.» گفت: «می برمت.» شروع به صحبت کرد: «می دونی اصلا حواسم نیست کجا هستم و چی کار می کنم، اگه شما سوار نمی شدی می رفتم توی فکر. داشتم به خانمم فکر می کردم. اون، همه زندگی منه. باید عملش کنن. چند روزه دنبال پولم.» گفتم: «بیمه هستید؟»
ـ بله بیمه ایم. بیمه تکمیلی هم هستیم. با بیمه تکمیلی هم، ی مقداری پول کم دارم. نمی دونم چی کار کنم. تاکسی رو گذاشتم برای فروش، کسی نخرید.
ـ بچه ها چی؟ پسر ندارید؟
ـ چرا یک پسر دارم ولی با ما قهر. وضعش خوبه، الان یک ماشین برای دخترش خریده اما برای مادرش کاری نمی کنه. می گه چرا به زنم گفتید: «جادوگر!»
خندیدم و گفتم: «شما به زنش گفتید جادوگر!» گفت: «داداش عروسم اومد خونمون گفت که مامانم و خواهرم جادوگرن! ما باورمون نمی شد تا با چشم های خودمون دیدیم، یک دعا پیدا کردیم. ... خب، جادوگره دیگه ...
من خندیدم، او هم با من خندید. در میان خنده هایم با خودم می گفتم آیا من حواسم به پدر و مادرم هست؟ خدایا مادر و پدرها در روزهای پیری است که به بچه هاشون نیاز دارند و باید حتما یک پشتوانه مالی هم داشته باشند. ... بعد از او پرسیدم: «دختر چی، دختر دارید؟» گفت: «یک دختر دارم که با ما زندگی می کنه. سی سال پیش شوهرش اونو با دو تا دختر ول کرد و رفت. دختراشو بزرگ کردیم، ازدواج کردن، نه، اونا هم سراغی از ما نمی گیرن. الان برای من فقط خانمم مهمه. حاضرم همه دنیا رو بدم تا حالش خوب شه. من الان هشتاد سالمه ولی هنوز کار می کنم. ...» گفتم: «بیماری ایشون چیه؟» «نمی دونم. روده هاشه، معدشه ...» و بعد با خودش داشت زمزمه می کرد: «امروز دارم می رم ی جایی، سند ماشینم رو بذارم، پول بگیرم. خدا بزرگه.» در این مدت که من کنارش بودم، هیچ مسافری سوار نشد و من در طول این مدت به این فکر می کردم که چه طور می توانم به او کمک کنم: «ببخشید پدر جان که من نمی تونم کمکت کنم. اما می تونم براتون دعا کنم. انشاالله مشکل تون حل شه و پولی که نیاز دارید رو به دست بیارید.» گفت: «آره می تونی برام دعا کنی. دعا کن دخترم.» ...
وقتی از تاکسی پیاده شدم با خدا حرف زدم و از خدا خواستم کمکش کند.