مادر شدن
امروز شانزدهم دی ماه، روزی که دخترم به دنیا آمد و من طعم مادر شدن را چشیدم. طعمی دوست داشتنی و خاص. در چنین روزی من ساعت هشت صبح، روی یکی از تخت های زایمان بیمارستان هدایت بودم و منتظر به دنیا آمدن دختری که هنوز نامش را انتخاب نکرده بودم. او چند روزی بود که در درون من، کم تحرک شده بود و این، مرا نگران کرده بود. روی تخت مدام ضربان قلبش چک می شد. یک ساعتی روی تخت بودم و مدام مرا کنترل می کردند. بعد از یک ساعت خانم پرستار بعد از این که آن وسیله را روی شکمم قرار داد، به سرعت به سمت دفتر پرستاران رفت. نگران شدم، چه شده؟ او با یک پزشک برگشت. پزشک هم به ضربان قلب بچه گوش داد بعد گفت: «ضربان قلب بچه نامنظم شده، او را به اتاق عمل ببرید.» من راهی اتاق عمل شدم اصلا نگران نبودم و با آرامش خود را به دست آنها سپردم. یادم است در اتاق ریکاوری، وقتی به هوش آمدم، سردم بود. خانمی را صدا زدم و گفتم: «سردم است.» می لرزیدم او یک پتو روی من انداخت اما این سرما تمامی نداشت. از آنجا مرا به اتاقی که چهار تخت داشت بردند اتاقی گرم و پرنور با پنجره هایی بلند، بیرون پنجره حیاطی بود که روی زمینش برف نشسته بود، آسمان صاف و هوا تمیز. من روی تخت قرار گرفتم. آن روزها بعد از به دنیا آمدن بچه، او را کنار مادر نمی آوردند خصوصا مادرانی که سزارین کرده بودند. فردای آن روز وقتی خواستم مرخص شوم دخترم را آوردند دختری سفید روی، تپل و زیبا. دختری که حس زیبای مادر شدن را به من هدیه داد و خودش هم برای من یک هدیه است. هدیه ای که باعث می شود از وجودش به خودم ببالم و به او افتخار کنم. او سرشار از عشق و محبت است. او سرشار از شوق است. از آن روز 29 سال می گذرد. ... دخترم تولدت مبارک.