فراموش کردن خیلی آسون نیست درست وقتی که شوکه شدی و هنوز باور نمی کنی که عزیزترین فرد، توی زندگیت، جلوی چشمهات قراره به خاک سپرده شه. مامان، داخل یک تابوت بود و روی اون یک قالیچه سَبک ابریشمی که خودش سال 70 از مکه آورده بود، کشیده بودند. این قالیچه پر از نقش و نگار و رنگ های قرمز و آبی بود، زیبا، خیلی زیبا. مامان زیر اون همه زیبایی با آرامش خواب بود. مامانم رو آوردند جایی که قرار بود برای همیشه توش بخوابه. آقایون به ما اجازه نمی دادند نزدیک بشیم. شوهرخواهرهامو صدا زدند و اونها مامان رو در جای خودش قرار دادند. بعد سنگ های مخصوص رو روی او قرار می دادند که من و خواهرم خیلی سریع رفتیم جلو، هر دو داشتیم گریه می کردیم و من همون جا نشستم روی زمین و به داخل اون قسمت نگاه کردم، مامان داخل یک پارچه سفید بود. روی پارچه ی سفید، کلمات عربی به رنگ نارنجی دیده می شد که خیلی زیبا به نظر می رسید. مامان اون جا بود. می دیدمش. هی بهش می گفتم: «مامان نرو، مامان نرو، مامان منو تنها نذار. مامان جون. دستم رو گرفتند که منو ببرند. جیغ زدم گفتم: «نه. ولم کنید من می خوام پیش مامانم باشم.» خواهرم رو بردند و منو ول کردند. سنگ آخر در جای مخصوص خودش قرار گرفت. نگاه کردم. چقدر مرتب بود. بعد آرام آرام خاک های سرخ رنگ را بر روی سنگ ها ریختند. مامان داشت یواش یواش از من دور می شد. خاک های سرخ رنگ، تمیز بودند و زیبا. همه چیز زیبا بود. مامان جایی که دوست داشت به خاک سپرده شد. من داشتم باهاش حرف می زدم. ازش می خواستم نره. ازش می خواستم منو تنها نذاره. اما اون برای همیشه رفت. مامانم، مامان قشنگم، چقدر قشنگ رفتی. من تا آخر کنارت بودم. من تا آخر پیشت موندم نرفتم چون فکر می کردم می تونم جلوی رفتنت رو بگیرم. رفتی و دل ما رو با خودت بردی. ما خواهر و برادرا هنوز هم که هنوزه رفتنت رو باور نکردیم. من همش به صورت ناخودآگاه می خوام بهت زنگ بزنم. همش نگرانم که تو منتظرم بمونی و من باید هر چه زودتر بهت زنگ بزنم. بعد یادم می یاد که نیستی و رفتی. مامان جونم دلم برات تنگ شده. لااقل به خوابم بیا تا توی خواب با هم حرف بزنیم. ...