این روزها دارم به این فکر می کنم که چقدر زندگی نامعلومه. ما حتی نمی دونیم تا کی زنده هستیم. بعد همش داریم همدیگر رو اذیت می کنیم. برای پول بیشتر، برای داشتن جایگاه شغلی و خیلی چیزهای دیگه. داریم همدیگر رو اذیت می کنیم. گاهی همدیگر رو میندازیم تا خودمون جلو بریم. این زندگی ارزش هیچی رو نداره. اگه بدونیم که وقتی داریم می ریم هیچی با خودمون نمی بریم و تنها نام ماست که می مونه، این کارها رو نمی کنیم. آزردن دیگران، جمع کردن پول و داشتن یک شغل و هر چیزی که فکر می کنیم نیاز داریم در صورتی خوبه که برای ما آرامش به همراه بیاره ولی دارم می بینم که نه، هر چه بیشتر به هدفش نزدیک تر می شه، طمع و حرصش بیشتر می شه و بیشتر می خواد!

تنها چیزی که همه ما نیاز داریم فقط اینه که از راه درست و در مسیر درست به خواسته هامون برسیم. می رسیم. من دیدم. یک روزی من بودم و من. نه شغلی داشتم، نه تکیه گاهی و نه خانه و کاشانه ای. فکر کردم چه طوری می تونم به اونا برسم. اول از همه به امنیت و آرامش نیاز داشتم. براش تلاش کردم. بعد یکی یکی همشون اومد. کار اومد. خونه اومد. آرامش اومد. و حالا دارم می بینم آدم هایی رو که دنبال خواسته هاشون می رن اما نمی دونن مسیر کجاست و هی هم خودشون رو و هم دیگران رو آزار می دن.

زندگی کوتاهه کاش بدونیم هر لحظه که کنار همیم چقدر ارزش داره. کاش بدونیم کلماتی که به کار می بریم چه طور می تونه کسی رو خوشحال یا ناراحت کنه. این روزها به زندگی فکر می کنم و به ارزش زیستن.