سلام مامان جان، ببخش که دوباره تنهات گذاشتیم. ببخش که بیشتر پیشت نموندیم. مامان جان این روزا دارم بهت فکر می کنم. دارم به محبتت به آدم ها فکر می کنم. می دونی روز چهلمت خیلی ها رو دیدم که برای مراسم خاکسپاریت نیومده بودند. اونا وقتی منو دیدند گفتند مامانت چند روز قبل از فوتش با ما تماس گرفته بود. یکی شون می گفت وقتی گفتم که همسرم مریضه باید ببرمش آزمایش بده گفتی که اگه جواب آزمایش رو گرفتی بهم خبر بده ببینم چی شده یعنی تو این قدر مهربون بودی و زندگی دیگران برات مهم بوده. مامان جان کسانی می گفتند که تو باهاشون تماس گرفتی که خودشون هم اصلا انتظار تماس از طرف تو رو نداشتند اما تو بهشون زنگ زدی و حال شون رو پرسیدی. مامان جان همون ها برات اشک می ریختند. می دونی وقتی می دیدم هر کسی می یاد سر مزارت می ره سراغ عکست و تو رو می بوسه تعجب می کردم. آخه تو چقدر خوب بودی مامان جان، آخه تو چقدر مهربون بودی! چرا رفتی؟ چرا ما رو تنها گذاشتی؟ چرا ما رو از خودت محروم کردی؟ ...