موضوعات زیادی فکرم را مشغول کرده، خودم، بچه ها و پدر و مادرم. خدایا من از این به بعد باید حواسم به آنها هم باشد. چند روز پیش مامان زنگ زد و بعد از احوال پرسی، بابا گوشی رو گرفت. بعد از کمی صحبت متوجه شدم که دچار مشکل مالی شدند. گفتم بابا نگران چیزی نباشید. من هستم. بابا تشکر کرد. داشتم با خودم می گفتم بابای من، بابایی که وقتی جوون بود کارش فقط پول قرض دادن به دیگران بود، الان دچار مشکل مالی شده. خب این همه بچه، نوه و رفت و آمدهای زیاد باعث می شه کم بیارن.

حالا یک دغدغه به دغدغه های من اضافه شد اونم این که نذارم مامان و بابام نگران و ناراحت باشن.