دیروز همکارم داشت از یک روز کاری که کنار یکی از همکاران گذرانده بود صحبت می کرد و من که قبلا با او کار کرده بودم داشتم آرام به حرف هایش گوش می کردم. صحبت ها به جایی رسید که او در مورد یک کار در مجموعه نظر داده بود و البته نظرش به جا هم بود اما بعد از آن، حرف هایش سرکوب دیگران بود و بس. این که من فقط این موارد را می دانم و دیگران هیچ نمی دانند. این ها ناراحت کننده نبود بلکه یادآوری خاطرات تلخ گذشته درباره همکار عزیزمان برای من تلخ بود. گویا مرا در آن روزها و لحظه ها قرار دادند. او بود که فریاد می کشید، او بود که می گفت: «هر چه من می گویم، همان است و بس.» او بود که بدون توجه به اطرافش به دیگران توهین می کرد و همه راه را در سکوت یافته بودند. و من، در آن روزها فرو رفتم و زخم هایی را که او به من زده بود، به یاد آوردم و هر چه کردم از آن لحظه ها خارج شوم نشد و مدت زمانی را به ناچار با خود کلنجار رفتم. حتی هنوز هم که می نویسم از این حس رنج می کشم. آدم ها چه می کنند آیا به کرسی نشاندن حرف مان این قدر ارزش دارد؟ آیا من او را با مهارتش در کار به خاطر دارم؟ آیا همین حالا که از او می نویسم از او حس خوبی دارم؟ با خودمان و دیگران چه می کنیم؟ اول فکر می کردم که اگر با او صحبت کنم و از نتیجه رفتارش بگویم او متوجه می شود و دیگر در میان پرسنل این طور رفتار نمی کند اما گفت و گو با او هم فایده ای نداشت و می گفت: «نه خانم همین رفتار درست است باید این طور رفتار کرد نه شما اشتباه می کنید اونها باید حساب ببرند و ...» من که او را به عنوان همکار باید در کنار خود می پذیرفتم از بودن در کنارش فقط و فقط اذیت می شدم و چه تلخ بود آن روزها و چه دردناک. وقتی کسی تو را نادیده می گیرد، وقتی کسی تو را لگد می کند ... زخم ها کی خوب می شود، زخم ها را چه کسی مرهم می گذارد؟