دیشب بیست آبان بود، تولد دختر کوچکم. از این که کنار خانواده، تولد او را جشن می گرفتیم، خوشحال بودم اما چیزی که مرا به وجد آورده بود، بزرگ شدن او بود. دختر کوچک سه کیلوگرمی من، حالا برای خودش خانمی شده. دختر کوچک من که با آمدنش آرامش را برایم به ارمغان آورد، حالا آنقدر بزرگ شده که به دانشگاه می رود. وقتی مقابلش نشسته بودم و او را نگاه می کردم باورم نمی شد که این قدر زود، او به این سن رسید و من حالا یک دختر زیبا را مقابل خود می بینم. او با لبخندی زیبا مقابل همه نشسته بود و داشت از لحظاتش لذت می برد و من فقط نگاهش می کردم. او که وقتی یک سال و دو سه ماهه بود به مادرم سپرده شد تا من، بتوانم سرکار بروم، حالا مادرم را به دکتر می برد و از پدر و مادرم نگهداری می کند. زندگی چه روزگاری را به ما نشان می دهد و چه این گذر زمان زیباست. زیبا بمان ای زندگی و زیبایی هایت را برایمان به ارمغان بیاور.