زن داشت از خانه خارج می شد، مثل همه روزهای دیگر، اما آن روز پنجشنبه بود و متفاوت با روزهای دیگر، خلوت و ساکت بدون هیچ صدایی. از کوچه خارج شد، به خیابان آمد و همین که به خیابان اصلی رسید، یک موتورسیکلت که دو سرنشین داشت به او نزدیک شد و با یک حرکت، او به زمین افتاد. در همین موقع آنها کیفش را ربودند. زن که با ضربه محکمی به زمین خورده بود به سختی بلند شد و به دنبال آنها دوید. هیچ کسی نبود، دست های سیاه و کثیفش را به آسمان برد و فریاد زد: «کیفم، کیفم را بردند. ...» کسی صدایش را نمی شنید. موتور سیکلت به سمت مخالف ماشین ها می رفت و ناپدید شد. او در آن لحظه احساس کرد که چقدر درمانده است. درماندگی را احساس می کرد چون هیچ کاری نمی توانست انجام دهد.