شرایط نامناسب
دیروز صبح آذر بهم زنگ زد. با صدایی همراه با استرس و تشویش گفت: مگه قرار نبود به من زنگ بزنی چرا زنگ نزدی؟ گفتم: حواست نیست ها! خودت گفتی نه لازم نیست. یادت رفته!!! گفت: من اصلا حواسم نیست. الان رفته بودم پیش یک مشاور. درباره خودم و حسین صحبت کردم. همه چیز را گفتم. دکتر بهم گفت: حال خودت اصلا خوب نیست. بهتره دارو مصرف کنی، بهت کمک می کنه آرامش پیدا کنی. بهم دارو داد و گفت که من اول باید حالم خوب بشه بعد با حسین بریم پیشش.
آذر یکی از اقوام نزدیک است. مدتی است که با همسرش دچار مشکل شده. او خودش را همسر مناسبی می داند. چون از ابتدای زندگی همراه با او قدم برداشته و همیشه همراه و در کنارش بوده است. و حالا توقع دارد اگر از او قدردانی نمی شود لااقل اذیت نشود. همه حرف هایش درست بود تمام مدت پشت تلفن از صداقتش در زندگی، از همراهی اش، از سادگی اش و از این که او به عنوان یک زن هیچ پشتوانه ای ندارد برایم گفت. از این که همسرش گفته می خواهد با کس دیگری ازدواج کند، برایم گفت.
من هم به او اطمینان دادم که من باعث ناراحتی او نمی شوم و از او خواستم آرامشش را حفظ کند. داروها را مصرف نماید تا بتواند در آرامش، بهتر فکر کند.
او به من زنگ زده بود تا یادآوری کند که ما سال ها نان و نمک هم رو خورده ایم، مبادا من بر اثر اصرار همسرش کاری بکنم. من به او اطمینان دادم که وارد مسایل آنها نخواهم شد. اما اگر همسرش سراغ دیگری برود آیا به او هم می تواند زنگ بزند؟!!! آیا او هم کنار می رود؟
اما چه می شود که مردان بعد از چند سال ـ بیست سال ـ زندگی، می خواهند با کس دیگری همراه شوند؟ چه اتفاقی می افتد که آنها دیگر نمی توانند تحمل کنند و می خواهند رابطه دیگری داشته باشند؟ این موضوع درباره خانم ها هم اتفاق می افتد و بعضی از خانم ها بعد از چند سال تصمیم می گیرند جدا شوند یا این که روابطی پنهانی با دیگران داشته باشند. البته می دانم که اینها همه دلایلی دارند که باید از یک روانشناس یا یک روانپزشک پرسید.
ما فقط می توانیم راوی این مسایل باشیم نه قاضی. به امید روزهای بهتر برای همه همراه با آرامش و امینیت خاطر