ترس
ـ بپرس
ـ حسین با تو تماس گرفته و توی واتس آپ بهت پیغام داده؟
ـ آره، کمی مکث کرد و من گفتم: وقتی در مورد مرتضی به من زنگ زده بود موضوعی رو مطرح کرد بعد گفت باید با هم حرف بزنیم. ... بعد که باهاش حرف زدم بعدش دیگه نه جواب تلفن هاش رو دادم نه جواب پیغام هاش رو توی واتس آپ.
ـ من با حسین به مشکل خوردم. اون میگه که من انتخابش نبودم. امروز صبح هم گفت که سارا باید ازدواج کنه، منم بهش گفتم تو به اون چی کار داری. ...
نمی دونستم چی بگم فقط بهش اطمینان دادم که من وارد مسایل شون نمی شم و از من خیالش راحت باشه.
اما انگار تماس اون باعث شده پسرم نگران بشه چون آخر شب وقتی از سر کار می یاد به خواهرش می گه: تو می دونی چرا آذر خانم صبح زود به مامان زنگ زده؟ مامان صبح ترسیده بود.
نمی دونم واقعا من ترسیده بودم!!! اینو می دونم که من دوست ندارم روح آزادم رو از دست بدم دلم می خواد مثل یک پرنده باشم آزاد و رها