تولدت مبارک
امروز صبح بهش زنگ زدم و گفتم: سلام خوابی یا بیدار؟ گفت: بیدارم. ولی نمی یام سر کار. گفتم: چرا گفت: آخه امروز روز تولدمه. خندیدم و گفتم: باشه. حالا قراره برات تولد بگیرن. گفت: نمی دونم. گفتم: حتما می خوان سورپرایزت کنن. خندید و من هم همراهش خندیدم.
اسم او اصغر است. او یکی از پرسنل ماست که با موتور کار می کند. جزو پرسنلی است که هر وقت کاری از او می خواهی انجام می دهد بدون کم و کاست، بدون هیچ حرفی. قابل اعتماد است و خندان. هر وقت او را می بینی لیوانش دستش است و می خواهد وارد آشپزخانه شود تا یک لیوان چای بریزد. گاهی وقت ها لیوانش را می گیرم و می گویم اول برو خرید کن بعدا برگشتی خودم برایت چای می ریزم. چهره خندان او همیشه باعث می شود من هم بخندم. از کار کردن با او لذت می برم. وقتی کاری را به او می سپارم در حد توانش انجام می دهد و اذیت نمی کند. بر عکس او یکی دیگر از پرسنل است که اگر کاری به او بسپاری و مشکلی پیش بیاید، آنقدر غر می زند که تو با خودت می گویی عجب غلطی کردم به او گفتم این کار را انجام دهد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 19:19 توسط
|