روز فراق
بالاخره روزی که باید می رسید، رسید و پسرم فقط امروز پیش من است. وقتی نگاهش می کنم، اوست که از رفتن و دور شدن از ما غمگین است. من این حس را در نگاهش می بینم. در این مدت که داشت کارهایش را انجام می داد تا برود، می آمد پیش من و سرش را کنار گوشم می گذاشت و می گفت: «مامان بیا مهسا رو بفرست پیش مامان جون، خودت بیا با من بریم.» می دانستم که دور شدن از من برایش سخت است. من و او با هم دوستیم، دوست هایی که شادی و غم هایمان را به هم می گوییم. هر جا می رود، هر کاری می کند را برایم تعریف می کند. احساساتش را دوست دارم و از این که از من دور می شود، ناراحتم. خدایا من باید این را هم تجربه کنم. این روزها نگاهش می کنم و با خودم می گویم: «یعنی برای همیشه، ما از هم دور می شویم؟!» نمی دانم! اما دلم می خواهد گریه کنم. همین حالا اشک می ریزم و می نویسم. اما همین الان، به یادم آمد که نه، من باید قوی باشم چون او برای آینده و داشتن زندگی بهتر و رسیدن به خواسته هایش، می رود. پس باید خوشحال باشم و بگویم: «خدا به همراهت.»
من باید دوست داشتن و عشق و محبت را همراهش کنم.
من دیگر گریه نمی کنم و خوشحال و خندان، به روزهای قشنگِ آینده یِ زندگی اش، چشم می دوزم و برایش بهترین ها را آرزومندم.
پسرم، خدا به همراهت
موفق باشی
جمعه 1401/02/16