درد
دو هفته ای است که دست راستم درد می کند. دو هفته است که «درد» را با تمام وجود احساس می کنم. دردی که تمام نمی شود. دردی که با کوچکترین واکنش عصبی من، شدیدتر می شود. از دو هفته پیش به چند دکتر مراجعه کرده ام. ام آر آی تجویزشان بود و من به خاطر دردهای شدید در ناحیه شانه و دست نمی توانستم، شرایط ام آر آی را تحمل کنم. برای همین مانع کارشان می شدم و آنها هر بار مرا از دستگاه خارج می کردند و می گفتند که اگر داروی مسکن بخوری، می توانی دوباره وارد دستگاه شوی. سه بار وارد دستگاه شدم و هر سه بار عاجز از تحمل درد بودم. تا این که بالاخره با صحبت با یکی از مراکز ام آر آی توانستم در کوتاه ترین زمان ممکن از پس آن برآیم. دیروز بعد از گرفتن نتیجه نوار عصب و عضله و ام آر آی پزشک به این نتیجه رسید که آسیب دیدگی خفیف در ناحیه گردن دارم و باید فیزیوتراپی و لیزر درمانی شوم. با خودم فکر می کردم دیگر درد تمام شد و حالا که دکتر فهمیده مشکلم چیست دیگر با تجویز دارو، درد نخواهم کشید اما دیشب با این که دارو خوردم، باز هم درد کشیدم. دردی که تمام نمی شد. نمی دانم شاید از نظر روحی حالم خوب نیست که این قدر درد مرا فرا گرفته، شاید این درد ناشی از همان دردهای درونی ام است!!!
نیاز به آرامش و نیاز به همدردی دارم. نیاز دارم تا آرام شوم. سال هاست که خودم، خودم را آرام می کنم. سال هاست که خودم، به خودم می گویم: درست می شود، تو از پس همه چیز بر می آیی ...
اما انگار این روزها دلم حال و هوای دیگری می خواهد.
به امید روزی که دیگر درد نداشته باشم.