این چند روز مدام از پنجره به روبه رو نگاه می کنم. از وقتی که او رفته، ماشینش، دل مرا به درد می آورد. هر روز خاک بیشتری رویش می نشیند و من هر بار نگاه می کنم و می گویم: «شاید فردا سوارش شوم.» فردا نمی آید و من فقط از دور نگاهش می کنم. باید آماده شوم، باید دل را به دریا بزنم و ماشین را روشن کنم. برانم و برانم. بروم و بروم. شاید دلم آرام شود. نمی دانم آیا برای کسی پیش آمده که بخواهد کاری را انجام دهد و امروز و فردا کند. من الان این طورم. هی امروز و فردا می کنم. زمانی بود که دلم می خواست همه کارهایم را با ماشین انجام بدهم اما حالا از آن فرار می کنم. این چه حالی ست نمی دانم. اما انگار این روزها حال و هوای من خوب نیست. اما بالاخره طلسم می شکند و من راهی می شوم.