متحول شدن زندگی من انگار پایانی ندارد. از سال گذشته تصمیم گرفتم کارم را عوض کنم استعفا دادم، استعفایم پذیرفته نشد و علتش را پرسیدند گفتم: «برای پیشرفت نیاز به فضایی جدید دارم، دیگر نمی خواهم تمام ایام هفته را کار کنم، شب ها نمی توانم کار کنم و می خواهم بیشتر کنار خانواده ام باشم.» به من قول داده شد که شرایط را برایم فراهم کنند. شب ها حذف شد، یک روز در هفته به من آف داده شد، حقوقم اضافه شد و قرار شد شش ماه بعد فضای دیگری برای کارم ایجاد شود. شش ماه گذشت گفتند فعلا نمی شود. جنگ شد. گفتند: «فقط یک مدیر می تواند حضور داشته باشد آن هم دو شیفت» و بعد از چند روز گفتند: «مدیر قدیمی چون حقوقش بیشتر است در خانه بماند و مدیر جدید فقط کار کند.» فروردین گذشت گفتند: «حقوق شما زیاد است باید بیشتر کار کنید.» در واقع گفتند: «به اندازه حقوق تان کار کنید.» بعد هم گفتند: «حالا که می توانی شب ها بیایی سر کار پس از این به بعد یک شب در میان بیا.» اردیبهشت گذشت و خرداد شد، شرایط خیلی بهتر شد و ما تقریبا داشتیم به روال قبلی برمی گشتیم اما تمام قول و قرارها برداشته شد و دوباره همان آش و همان کاسه!!

اینجا دیگر جای ماندن نیست، جایی که حتی به وعده های خود عمل نمی کنند. ...

و حالا در میان هاله ای از ابهام هستم. از اسفند آنقدر به من سخت گذشت که 25 خرداد بالاخره تصمیم خود را گرفتم. انگار باید این روزها را می دیدم. نمی دانم چه خواهد شد اما امروز بعد از دیدن مدیرم تصمیمم را بیان کردم و بدون هیچ صحبتی گفتند: «به امور اداری اطلاع دهید.» تمام. دیگر هیچ حرفی زده نشد.

تمام و دیگر هیچ