مامان حون سلام
می دونی چند روز پیش یک هویی گوشیمو برداشتم و با خودم گفتم باید به مامان زنگ بزنم. یادم رفته بود که دیگه نیستی. گوشی رو که برداشتم یادم اومد که دیگه نیستی و تنها کاری که کردم این بود که به یک نقطه خیره بشم و چند دقیقه را در سکوت به سر ببرم. دوباره فردای اون روز صبح دوباره با استرس گوشیمو برداشتم و گفتم: «باید به مامان زنگ بزنم.» گوشی رو که برداشتم یادم اومد که نیستی.
جواب این سوال رو هیچ وقت نتونستم پیدا کنم این که مامان جون چرا رفتی؟ مامان جون چرا منو تنها گذاشتی و رفتی؟ نمی دونی که چقدر بهت نیاز دارم. نمی دونی که چقدر دلم می خواد باشی و من برای آشپزی کردن باهات برنامه ریزی کنم. مامان جون رفتی و همه چیز با تو رفت. نمی دونی ما چقدر داریم اذیت می شیم. نمی دونی که هر کدوم مون ی گوشه داریم از تنهایی زجر می کشیم. مامان جون دلم برات تنگ شده، دلم برای آغوشت تنگ شده. لااقل بیا توی خوابم تا بغلت کنم و آروم بشم.