اولین قدم اشتباه را که برمی داری همین طور پیش می روی و تا بخواهی آن را اصلاح کنی می بینی چند سالی گذشته است و تو زمان زیادی را از دست داده ای. این روزها وقتی که به خودم فکر می کنم می بینم که زمان زیادی را از دست داده ام و اصلاحات هم آنقدر چشمگیر نیست که بتوانم به آن دل خوش کنم. از این که باید به کسی که هیچ تجربه ای از یک زندگی مشترک ندارد مسائل و مشکلات آن را توضیح بدهم پرهیز می کنم انگار او هیچ چیزی از دنیای من نمی داند برای همین سکوت اولین چیزی است که در مقابلش می کنم انتظار همدردی هم از او ندارم چون می دانم درک این مساله را هم ندارد پس در انتظار روزی هستم که فقط بگوید: می فهمم.

خسته

گاهی اوقات دلمان می خواهد هیچ کاری نکنیم به جز استراحت. آنقدر خود را خسته می دانیم که به دنبال آرامش هستیم اما زندگی مجالی برای آرامش به ما نمی دهد. از مهر ماه سال قبل بیشتر از هر وقت دیگر خود را درگیر مسائل مختلف می بینم طوری که مجالی برای استراحت، گوش کردن به موسیقی و نوشتن ندارم. آنقدر از شرایط ناراحتم که فقط دلم می خواهد یکی یکی مسائل و مشکلات حل شود. اما انگار این اتفاق نمی خواهد بیفتد. نگرانی، بی اعتمادی و ... چیزهایی است که هر روز وجود دارد و انگار نمی خواهد تمام شود. با صدای هر زنگ تلفن همراهم و شنیدن صدای مادرم دچار استرس می شوم و انتظار خبر بدی را دارم. دلم می خواهد این روزها تمام شود و من دوباره بتوانم بنویسم، کتاب بخوانم، موسیقی گوش کنم، فیلم ببینم و حس کنم آزادم.