گاهی اوقات دلمان می خواهد هیچ کاری نکنیم به جز استراحت. آنقدر خود را خسته می دانیم که به دنبال آرامش هستیم اما زندگی مجالی برای آرامش به ما نمی دهد. از مهر ماه سال قبل بیشتر از هر وقت دیگر خود را درگیر مسائل مختلف می بینم طوری که مجالی برای استراحت، گوش کردن به موسیقی و نوشتن ندارم. آنقدر از شرایط ناراحتم که فقط دلم می خواهد یکی یکی مسائل و مشکلات حل شود. اما انگار این اتفاق نمی خواهد بیفتد. نگرانی، بی اعتمادی و ... چیزهایی است که هر روز وجود دارد و انگار نمی خواهد تمام شود. با صدای هر زنگ تلفن همراهم و شنیدن صدای مادرم دچار استرس می شوم و انتظار خبر بدی را دارم. دلم می خواهد این روزها تمام شود و من دوباره بتوانم بنویسم، کتاب بخوانم، موسیقی گوش کنم، فیلم ببینم و حس کنم آزادم.