با بچه هامون حرف بزنیم
اون روزها نمی فهمیدم چرا مامانم این کارا رو می کرد؟ می دونست من اونو دوست دارم اما ی کاری می کرد که نبینمش!
سر در نمی آوردم و بیشتر وقت ها تماشا می کردم بدون این که حرفی بزنم. امکان دیدن او خیلی کم بود. ما با هم فامیل بودیم اما رفت و آمد نداشتیم. شاید فقط وقتی که رفته بودیم روستای پدرم، او را می دیدیم. آن روزها او مرد جنگ بود و همیشه در جبهه. از شانزده هفده سالگی رفته بود جنگ. چند بار هم مجروح شده بود. یک بار وقتی توی بیمارستان بستری بود همه ما رفتیم ملاقاتش. اما مامانم منو توی سالن انتظار گذاشت و خودشون رفتند بالا. یک بار هم که اومده بود روستا، همه اقوام پدری قرار گذاشتند بروند سر زمین های هندوانه و هندوانه بچینند. اما آن روز هم، من فقط، رفتن همه را تماشا کردم. همه یعنی مامانم، بابام، خواهرها و برادرام، عموم و زن عموم و بچه ها شون، این یکی عموم و خانوادش و اون عمو و خانوادش و ... اون روز را فراموش نمی کنم. چرا مامان؟ چرا منو تنها گذاشتی؟
یادم هست وقتی اومدند یک عالمه هندونه با خودشون آوردند. روی زمین و همه پشت بام های مقابلم پر از هندوانه بود.
دیشب داشتم یک فیلم نگاه می کردم دو نفر که هم رو دوست داشتند می خواستند ازدواج کنند که خانواده هاشون سر رسیدند و ازدواج آنها به هم خورد. فیلم داشت به موضوع از نگاه اونها می پرداخت. خانواده ها از نگاه خودشان نمی خواستند که فرزندشون اذیت بشه و این ازدواج رو مناسب نمی دونستند مامان دختر با پسر حرف زد و مامان بزرگ پسر با دختر. به آنها گفتند که چرا مانع ازدواج شان شده اند و داستان ادامه داشت.
امروز وقتی داشتم به اون روزهای خودم فکر می کردم با خودم گفتم: «کاش مامان هم، با من حرف می زد. بهم می گفت ما مناسب هم نیستیم. اختلاف فرهنگی زیادی داریم و طرز تفکر آنها با ما متفاوت است.» اما مامان با من حرف نزد و من سال ها با این چراها زندگی کردم تا خودم متوجه این موضوع شدم.