گاهی خجالت می کشیم
هفته قبل برای مامان وقت دکتر گرفتم، دکتر اعصاب. مامان سال هاست که افسردگی دارد و داروهای مربوط به آن را می خورد. چند ماه پیش دکتر داخلی به او گفته بود که دیگر این داروها را نخور. من یک دارو می نویسم فقط شبی یک عدد از این بخور. مامان هم این کار را انجام داده بود. مامان دوباره دچار افسردگی شد، چهره اش غمگین، بی حوصله و گوشه گیر و کم حرف.
یک مدت گذشت به یکی از خواهرهایم گفتم: «مامان اصلا حالش خوب نیست. دوباره مثل قبل شده.» گفت: «دکتر گفته این داروها رو نخور برات ضرر داره.» گفتم: «ولی مامان نمی تونه بدون مشورت با دکترش داروهاشو قطع کنه.» ...
بالاخره من هفته قبل برای مامان وقت گرفتم. دکتر خودش ایران نیست. برای همین با کلی پرس و جو این دکتر رو پیدا کردم. زنگ زدم به مامان که حاضر شه بره دکتر گفت: «مامان من امروز واکسن کرونا زدم، حالم خوب نیست. سرم گیج می ره.»
گفتم: «باشه مامان. هفته بعد می ریم دکتر. امروز رو استراحت کن.» و هفته بعد، دیروز بود. من دیروز وقت گرفتم و مشکل این جا بود که خودم نمی توانستم دنبال مامان بروم چون امکان خارج شدنم در محل کار نبود. به دختر کوچکم گفتم: «برای مامان جون، اسنپ بگیر تا او را ببرد مطب دکتر.» از آن طرف با مطب هماهنگ کردم شماره کارت شان را گرفتم تا ویزیت را پرداخت کنم. به مامان زنگ زدم که حاضری؟ گفت: «آره.» گفتم: «مامان گوشی تو بردار من باید باهات هماهنگ باشم.» گفت: «من گوشی ندارم.» گفتم: «گوشیت چی شده؟» گفت: «خرابه» انگار دنیا رو سرم خراب شد. من چی کار باید می کردم. عصبانی شدم به مامان گفتم: «مامان جان چرا گوشی مهران رو نگرفتی؟» سکوت کرد. از سر ناچاری به خواهرم زنگ زدم. گفتم: «می تونی به محبوب زنگ بزنی که مامان رو ببره دکتر» گفت: «چرا خودت نگفتی بهش، باشه من الان بهش زنگ می زنم.» خلاصه به این نتیجه رسیدم که به دخترم زنگ بزنم. دخترم تازه 18 سالش شده. گفتم: «مامان رو شما باید ببری دکتر.» یک کم غر زد بعد گفت: «باشه.» با مامان هماهنگ کردم و بعد خیالم راحت شد. دخترم او را برد و کار انجام شد.
اون موقع سر کارم، یک گوشه نشستم. از این ناراحت بودم که چرا مامان من که شیش تا بچه داره، الان باید تنها باشه. به این فکر می کردم که چرا نمی تونم برای مامانم، یک گوشی بخرم. اینها منو تا مدتی مشغول کرد. از خودم ناراحت بودم.
شب به مامان زنگ زدم که ببینم دکتر بهش چی گفته. حالش خوب بود و خوشحال از این که رفته بود دکتر. بهم گفت: «خانم دکترِ خوبی بود. کلی با من حرف زد. از ازدواجم پرسید. از بابات پرسید. از شما پرسید و گفت که چرا داروهامو همین جوری قطع کردم. بهم گفت باید سه روز یکی پیشت باشه داروهاتو بهت بده و کنارت باشه، چون داورهای جدید تا سه روز شما رو گیج می کنه.» بعد گفت: «می شه مهسا این چند روز بیاد پیش من.» گفتم: «من مشکلی ندارم باید از خودش سوال کنم اگه کاری نداشت، حتما می یاد.» بعدش هم کلی منو دعا کرد. از خجالتت در می یام مادر. دستت درد نکنه که بچتو فرستادی منو ببره دکتر. من از مامانم خجالت می کشیدم. اون داشت از من تشکر می کرد. در صورتی که من، شرمنده او بودم.
امروز ساعت نزدیک دو بود که بابا زنگ زد و گفت: «مامانت حالش خوب نیست. بگو مهسا بیاد پیشش.» گفتم: «چشم.»
به دخترم زنگ زدم. گفت: «تازه کلاسم تموم شده، ی چیزی بخورم می رم.»