پسرک مو طلایی
من دختری هفت هشت ساله بودم، هر وقت که میخواستم جایی بروم او را در مقابل خود میدیدم. نمیفهمیدم که برای چه مقابل چارچوب در قرار میگیرد و راهم را سد میکند. نور خورشید از مقابل بر چشمانم میتابید و نورش چشمانم را اذیت میکرد از آن طرف در مقابلم پسرکی را میدیدم با موهایی طلایی، چشمانی به رنگ قهوهای روشن و صورتی زیبا. او را با دست کنار میزدم و حس میکردم که او رفتن مرا، تماشا میکند. پسری آرام و بیصدا بود. همه پسرهای فامیل شیطنت میکردند اما او فقط نگاه میکرد. من که اصلا متوجه نبودم، با پسرها بازی میکردم و دنیای شیرین کودکی خود را داشتم تا این که بزرگتر شدم و از پسر عموهایم شنیدم که حسین از همان کودکی از من خوشش میآمده ولی چون شرایط خانوادگیاش مناسب نبوده، هیچ وقت احساس خود را بیان نکرده است. من حسین را دیگر ندیدم اما کودکی را که مدام در چارچوب در، راهم را میبست و من نظارهگر موهای طلاییاش که در هوا به این سو و آن سو میرفت را، فراموش نخواهم کرد.