دلتنگی و تنهایی
گاهی وقتها دلم تنگ میشود نمیدانم برای چه و چرا، فقط دلتنگم
نوشتن تنها کاری است که باعث میشود فکرم آزاد شود
از هر آنچه که نمیتوان به دیگران گفت
هر لحظه از زندگی من، با فکر کردن به بچهها میگذرد
هر کدام به یک نحو
و خودم، فراموش میشوم
انگار وجود ندارم
گاهی با خودم میگویم خوب است که بچهها هستند اگر نبودند من حتما از تنهایی خیلی اذیت میشدم
آنها مرا مشغول میکنند اما آنها هم میروند و من میمانم و من
شاید کسی که این تنهایی را چشیده میداند تنهایی یعنی چه
شاید کسی که مثل من وقتی وارد خانه میشود و به هر سو نگاه میکند و نمیتواند کارهای عقب افتاده را انجام دهد، بداند تنهایی یعنی چه!
من یا باید مادر باشم یا پدر
هر دو نمیشود
من انگار الان فقط پدرم
هیچ کار درستی را در خانه انجام نمیدهم
مثل یک مادر به امور خانه نمیرسم
و هر روز این کار برایم سخت و سختتر میشود
فرشها نیاز به شست و شو دارند
دیوارها باید رنگ شود
لوسترها باید تمیز شود
چند وسیله باید خریده شود
کتابخانه باید مرتب شود
انباری باید مرتب شود
لباسشویی باید تعمیر شود
...
حتی نمیتوانم درباره این امور با بچه ها حرف بزنم
آنها درگیر زندگی خودشان هستند
و من هر روز به دنبال فرصتی برای انجام این امور و امور دیگر هستم