از دخترم خواستم تا برای تبلیغِ محل کارم، کمکم کند. هر آنچه را که در توان داشت گذاشت و صفحه‌ای در اینستاگرام آماده شد و تا مدتی هم خودش روی آن کار می‌کرد. این روزها به دلیل مشغله کاری نمی‌تواند کار خاصی انجام دهد. اما همین که هست، همین که حمایت می‌کند، برایم کافی است. دیروز من و همکارم یک فیلم کوتاه از عکس‌های موجود را در صفحه اینستاگرام قرار دادیم. دیدم که او آمده و از ما حمایت کرده و یک استوری گذاشته. خیلی خوشحال شدم. از او تشکر کردم و نوشتم: «ممنون به خاطر حمایت‌هات. ...» و او در پاسخ برایم نوشت:

ی عمریه برای ما فداکاری کردی

من خودم حاضر نیستم بچه بیارم

براش وقت بذارم، تا آخر عمرم، انگار ی چیزی بهم وصله

یه مسئولیتی

واقعا معذرت که این همه سال اذیتت کردیم

می‌تونستی بدون  ما زندگی قشنگ‌تر و بهتری داشته باشی

شاید با کسی آشنا می‌شدی

شاید اگه ما نبودیم با کسی ازدواج می‌کردی بعد بابا

این نوشته‌ها برای من کافی بود که بدانم دخترم بزرگ شده و یاد گرفته قدردان باشد.

در مورد این که من چرا کنار بچه‌ها ماندم هم باید بگویم روزی که به زندگی‌ام نگاه کردم خودم را دیدم و سه فرزندم را

خوشبختی یک نفر یا سه نفر، کدام را باید انتخاب می‌کردم. سه نفر کسانی بودند که من در به وجود آوردن‌شان سهیم بودم و باید مسئولیتم را در قبال‌شان انجام می‌دادم. سه نفر در جامعه اگر سلامت باشند، اگر موفق باشند تعداد زیادی از افراد جامعه را خوشحال و موفق می‌کنند. من به این چیزها فکر  می‌کردم. به این که من با عشق پدر و مادرم بزرگ شده‌ام و از نظر احساسی هیچ کمبودی را حس نمی‌کنم. این طور بزرگ شده‌ام که می‌توانم هر آنچه را که می‌خواهم خودم به دست بیاورم و فکر می‌کردم تا این جای زندگی، چیز زیادی را از دست نداده‌ام. پس می‌‌توانم با کودکانم با هر سه تای آنها به هر آنچه که می‌خواهیم برسیم. پس ما چهار نفر با هم شروع کردیم. من تنها نبودم. آنها هر لحظه کنارم بودند. آنها برای رسیدن به خوشحالی، آرامش، دوست داشتن، احترام و هر آنچه را که مستحق یک انسان است، کنارم بودند و ما الان هر چه هستیم از وجود چهار نفرمان است. قدرت ادامه دادن را آنها به من دادند. آنها به من یادآور می‌شوند که زندگی جریان دارد، هم برای من، هم برای آنها. من به عنوان یک مادر تا آنجایی کنارشان هستم که بتوانند در مسیر زندگی قرار بگیرند، بعد از آن را باید خودشان بروند. تصمیم با خودشان است.

حالا بعد از سال‌ها، ما چهار نفر هر کدام به فردی مستقل تبدیل شده‌ایم. هر کدام در جست‌وجوی آرزوها و هدف‌های‌مان