خانم مواظب باش
روی پل هوایی بودیم که از دور اتوبوس را دیدم به دخترم گفتم: «عجله کن که اتوبوس دارد میآید.» جلوی دستگاه کارت زدم و با عجله به سمت ایستگاه به راه افتادم. دخترم پشت من بود، اتوبوس رسید. من سرعتم را بیشتر کردم، هیچ کسی در ایستگاه نبود اما اتوبوس حرکت نمیکرد!! باورم نمیشد که او به خاطر من و دخترم ایستاده باشد. ما رسیدیم و سوار شدیم. با خودم گفتم: «چه راننده خوبی است، بقیه اصلا صبر نمیکنند!»
بعد از چند ایستگاه به امام حسین رسیدیم، صدای یک خانم توجه مرا جلب کرد: «آقا چرا این کار رو میکنی. دماغم داغون شد. ...» راننده گفت: «خانم چی شده؟» گفت: «آقا در رو باز کردی و بستی، چرا دوباره بازش کردی؟ دماغم داغون شد.» راننده گفت: «مگه باید از شما اجازه بگیرم که در رو باز کنم؟» «بله باید از من اجازه بگیرید.» «خانم، این درها سراسریه. در رو باز کردم تا اون آقای مسن، سوار شه.» خانم، دیگر هیچ نگفت. نگاه کردم ببینم که اتوبوس شلوغ است یا نه. دیدم اتوبوس اصلا شلوغ نیست و اون خانم موقع سوار شدن، همان جلوی در ایستاده است. سکوت در اتوبوس حکمفرما بود. فقط راننده بود که زیر لب زمزمه میکرد: «یکی مثل این خانم روز آدم رو خراب میکنه.» نزدیک ایستگاه بعد بود که راننده با صدای بلند گفت: «خانم میخوام در رو باز کنم، مواظب دماغتون باشید.» ...