سال 1390 بود در جایی مشغول به کار بودم. البته من از طرف پدر مدیرعامل شرکت در آنجا مشغول به کار شدم و نمی دانستم که باید حتما مراحل اداری انجام شود بعد کارم را شروع کنم. پدر مدیرعامل با مهربانی مرا به دفتر برد و از پسرش خواست که درباره کار با من صحبت کند. او هم در مقابلم نشست و گفت: آیا سابقه کار در این زمینه را داری؟ گفتم: نه. گفت: خب چند روزی کنار من باش و کارها را ببین اگر خوشت آمد و ما از شما راضی بودیم که همکاری می کنیم. این همه آن چیزی که باید برای انجام کار باشد نبود در جایی دیگر دفتری بود به نام دفتر امور اداری که مسئول آن باید مرا استخدام می کرد. چون بدون این که از مسیر امور اداری مشغول بشوم کارم را شروع کردم یک مانع برای خودم درست کرده بودم بدون این که بدانم. خلاصه مسئول امور اداری از طریق یکی از پرسنلش خواسته بود که به دفترش بروم و فرم های مخصوص را پر کنم. این کار انجام شد و من با نگاه های سرد و کینه توزانه او مواجه شدم. با خودم گفتم: حتما وقتی کار من را ببیند رفتارش با من عوض می شود. دلم را خوش کرده بودم و نمی دانستم که او تا مرا از آنجا بیرون نکند دست از سرم بر نمی دارد. خلاصه امور اداری انجام شد و من همزمان کار هم می کردم. آقای مدیر عامل بعد از دو هفته گفتند: خوب است همین طور که پیش می روید ادامه دهید. تقریبا هر روز به این قسمت که ما کار می کردیم سر می زدند و بخشی از کار را هم خودشان انجام می دادند تا من ببینم و یاد بگیرم. گاهی وقت ها مرا صدا می زدند که اگر  مشکلی هست و باید برطرف شود به ایشان بگویم. همین طور هم بود مشکلات مطرح می شد و او حل می کرد. چند ماه گذشت و یک روز آقای مدیرعامل آمدند مرا صدا زدند و گفتند: از فردا من شاید هفته ای یک روز به این جا بیایم، از فردا مسئول اینجا آقای ؟ است ـ بله همان آقایی که به خون من تشته است ـ او حرف می زد و من داشتم به مصیبت پیش آمده فکر می کردم. از فردای آن روز ما شروع به کار کردیم هر وقت مشکلی پیش می آمد به سراغ او می رفتم با سردی نگاهم می کرد و هیچ نمی گفت. به محل کارم برمی گشتم. کار کردن دیگر لذتی نداشت. از آن طرف مسئول یکی از بخش ها به خاطر کم بودن حقوقش نیامد و ما یکی از پرسنل زیردست او را مسئول انجام کارهایش کردیم.

...