روز جلسه بود و من منتظر بقیه همکارانم بودم. از در وارد شد و کنارم نشست. احوالش را پرسیدم گفت: «خوبم.» گفتم: «مامان حالش چه طوره؟ دختر خانم تون خوب هستند؟» گفت: «مامان که آلزایمر داره، همون طوریه! دخترم هم خوبه مرسی.» بعد با بغضی در گلو گفت: «می دونی از وقتی پدرم فوت شده خیلی تنها شدم. دیگه کسی نیست که باهاش حرف بزنم. وقتی بابا بود اگه می دید ناراحتم صدام می زد و باهام حرف می زد. اما الان اون قدر حساس شدم که وقتی اقوام زنگ می زنند و با من صحبت می کنند، از بعضی از حرف هاشون ناراحت می شم. دخترم می گه مامان چرا این قدر حساسی، اما می دونی، دست خودم نیست. ...» اشک هایش سرازیر شد. من نگاهش می کردم و با خودم می گفتم: «اگر من سه تا بچه نداشتم و سرگرم بزرگ کردن آنها نبودم، شاید همین قدر غمگین بودم؟!» می توانستم تنهایی اش را درک کنم. می توانستم دردش را بفهمم چون می دانستم یک زن تنها چه دردهایی دارد؟ و با چه مسائلی دست و پنجه نرم می کند. کنارش بودم و او بود که حرف می زد. من فقط گوش شنوایی برای حرف هایش بودم. در اتاق باز شد و یکی دیگر از همکاران وارد اتاق شد. او سکوت کرد. اشک هایش را بدون این که کسی متوجه شود، پاک کرد و به احوال پرسی با همکارم پرداخت. از آن روز نمی توانم او را فراموش کنم. من هم کسی هستم که همین طور درد دارم ولی چون مشغله بیشتری دارم و شاید امید به آینده بهتر، کمتر اذیت می شوم. اما حرف این جاست که چرا باید زنان بدون همسر این قدر مورد آزار و اذیت قرار گیرند. چرا آنها همیشه باید منع شوند؟ چرا آنها را طرد می کنند؟!

اقوام و فامیل با زن بدون همسر رفت و آمد نمی کنند که مبادا این زن مورد توجه همسرشان قرار گیرد. در جامعه مردان کنار هم می نشینند و از این که چه طور می توانند مخ او را بزنند حرف می زنند بدون توجه به احساسات او به عنوان یک زن. می خواهد کاری انجام دهد، اگر همکاری کند، کارش انجام می شود و اگر همکاری نکند، سنگ بزرگی جلوی پایش می اندازند و اوست که می داند، چرا کارش پیش نمی رود. این ها روایت هایی است که من با چشم دیده ام و بر سرم آمده است. تو حتی نمی توانی حال کسی را بپرسی. تو حتی نمی توانی احساس راحتی با کسی داشته باشی. تو در همه مراحل زندگی تنهایی، در بچه بزرگ کردن، در حل مشکلات و مسایل زندگی. بار بسیار سنگینی به دوش داری و این بار کمرت را خم کرده و تنها چیزی که دوست داری بشنوی این است: «اگر کمک خواستی، اگر مشکل داشتی ما هستیم.» شاید فقط شنیدن این جملات کمی آرامت کند.

این داستان همچنان باقیست.