می خواهم زندگی کنم
خانم بیمار کنار دکتر نشست و خواهرش مقابل دکتر
ـ خب چی شده؟
ـ من بیمار شما هستم که مدتی است دچار بیخوابی و مشکلاتی شده ام، برای همین خواستم که دوباره برایم چکاپ بنویسید.
دکتر به پرونده پزشکی نگاهی انداخت و گفت: «خیلی وقته این جا نیومدی؟ با توجه به این که پدرت بیماری قند داره، شمام حتما آزمایش بدید.» و بعد ادامه داد:
ـ 49 سالته؟! یائسه شدی؟
ـ نه!
ـ پریودت چه طوره؟
ـ منظم
ـ از این بابت مشکلی نداری؟
ـ نه!
ـ حافظت چی؟ چیزی رو فراموش نمی کنی؟ مثلا یک چیزی رو جایی بذاری بعد یادت بره؟
ـ نه!
ـ ...
وقتی که پزشک داشت برگه دفترچه بیمه را برای آزمایشگاه پر می کرد. زن بود که داشت فکر می کرد: «یعنی من دارم به مسن شدن نزدیک می شم؟! یعنی هم سن و سالای من دچار این مشکلات می شن! نه، نه، من می خوام زندگی کنم. من این همه سال با خودم فکر می کردم هنوز برای زندگی وقت هست. من نمی خوام مریض بشم. من نمی خوام دست از زندگی بکشم و رویاهامو فراموش کنم. من در هر شرایطی به سمت رویاهام می رم و اونا رو به دست می یارم. ...»
ـ یک سری دارو برات می نویسم که تقویتیه فردا بعد از آزمایش اونا رو شروع کن.
ـ چشم حتما این کار را می کنم.
زن همراه با خواهرش از مطب خارج شد. شاید خواهرش که در کنارش بود متوجه احساس او نشد. اما او بود که ذهنش درگیر شده بود و داشت به زندگی و آینده اش فکر می کرد.