مسئولیت پذیری
این روزها با نزدیک شدن به کنکور سراسری، استرس و فشار عصبی زیادی به دخترم وارد می شود. از یک طرف کلاس های آنلاین، از طرف دیگر صحبت های معاون مدرسه، مشاور، اساتید و شاید نگاه خانواده، باعث شده او در شرایط بدی قرار بگیرد و از پای درآید. پریروز بعد از ظهر، وقتی از سر کار به خانه رفتم او را در حالی که ناله می کرد و از درد به خود می پیچید، دیدم. گفتم چی شده؟ گفت: «نمی دونم سرم درد می کنه حالم خوب نیست!» به سرش دست زدم، تب نداشت. اما می دانستم باید به او توجه کنم و او را به دکتر ببرم. خودم اصلا خوب نبودم شب قبل نخوابیده بودم و به خاطر این که فروش خوبی نداشتیم هم کلافه بودم. با این حال به پسرم گفتم: «حاضر شو او را ببریم دکتر.»
داخل اتاق که شدیم دکتر گفت: «چه شده؟» گفت: «سرم درد می کنه، حالم خوب نیست، سرم گیج می ره، ...» دکتر بدون هیچ معاینه ای به او گفت: «چه نازک نارنجی! برو تب و اکسیژنت رو بگیر، بعد بیا اینجا» به سمت اتاق تزریقات رفتیم خانمی که آنجا بود ما را به جای مخصوصی که برای بیماران مشکوک به کرونا در نظر گرفته بودند، راهنمایی کرد. در آنجا تب دخترم و میزان اکسیژن خونش را گرفت و ما را به سمت اتاق دکتر فرستاد. آقای دکتر بعد از مطمئن شدن از این که او کرونا ندارد، او را معاینه کرد. فشار خونش را گرفت و بعد از کمی حرف زدن با او گفت: «حالش رو داری ی سرم و چند تا آمپول بزنی؟!» دخترم سری تکان داد و گفت: «بله»
به سمت داروخانه و بعد اتاق تزریقات رفتیم. بعد از این که سرم به او وصل شد ما را از آنجا بیرون کردند. من و پسرم از آنجا خارج شدیم و من فرصت را غنیمت دانستم تا با پسرم درباره بعضی مسائل صحبت کنم. پیاده به سمت یک خیابان که نمی شناختیم به راه افتادیم. بعد از حدود چهل دقیقه صحبت کردن با او به سمت بیمارستان رفتیم. پسرم بیرون ماند و من برای این که دخترم را بیاورم به داخل بیمارستان رفتم. آخرین قطره های سرم او بود. تا مرا دید دستش را تکان داد. باز پرستار آمد و گفت: «خانم بیرون!» گفتم: «ببخشید سرم دخترم تمام شده آمده ام او را ببرم.» نگاهی به داخل تزریقات کرد و رفت.
دخترم را به خانه آوردم. نیمه های شب حالش بد شد. وقتی بالای سرش رفتم دیدم که پسرم آنجاست به من نگاهی انداخت و گفت: «مامان تو برو من هستم.» صبح ساعت از شش گذشته بود که به طرف دخترم رفتم و خواستم دارویش را بدهم که گفت: «خوردم» کنارش یک لیوان آب بود که داخلش انگار داروی گیاهی داشت. پرسیدم: «این چیه؟» گفت: «مهران وقتی حالم بد بود بهم داد بخورم.» گفتم: «خب بهتر شدی؟» گفت: «آره حالت تهوعم رو خوب کرد.» تعجب کردم. بعد گفتم: «حتما صبحانه بخور و امروز استراحت کن.» گفت: «باشه» اومدم سر کار و بعد از چند ساعت زنگ زدم که حالش رو بپرسم دیدم خوب نمی تونه حرف بزنه برای همین شماره پسرم رو گرفتم و گفتم: «حالش چه طوره؟» گفت: «خوبه. بهش صبحانه دادم.»
بعد از ظهر وقتی از سر کار به خانه رفتم دیدم حال دخترم بهتره. گفتم: «ناهار چی خوردی؟» گفت: «مهران برام سیب زمینی آب پز کرد. خوردم الان هم گرسنمه.» گفتم: «از کجا می دونست چی باید بهت بده؟» گفت: «توی اینترنت سرچ داده» جالب بود اون تونسته بود از خواهرش مراقبت کنه. هم میوه مناسب به اون داده بود و هم داروی گیاهی مناسب و هم غذای مناسب.
یک حس خاص داشتم، از این که خودم نتونسته بودم ازش نگهداری کنم ناراحت بودم و از این که برادرش تونسته بود این کار رو انجام بده یک حس خوب داشتم و یک حس غریب هم داشتم این که اگه من یک روز نباشم، بچه ها مواظب هم هستند.
از پسرم به خاطر لطف و محبتش تشکر کردم. مثل همیشه با رفتارش نشون داد که کاری نکرده اما هم برای من و هم برای خواهرش، کارش خیلی با ارزش بود.