کلنجار رفتن با خودم
دغدغه هر روز ما توی محل کار، غذای پرسنل است. این که ناهار به آنها، چه غذایی بدهیم.
همکارم صبح گفت: «امروز ناهار پرسنل، چیه؟» گفتم: «عدس پلو» گفت: «با چی؟» گفتم: «با سویا، کشمش نداریم!» گفت: «مگه اینجا نوانخانست؟!» خندیدم. او هم خندید. گفتم: «چی؟ نوانخانه؟» گفت: «بابا گناه دارن!» و دوباره خندید. از خندهی او من هم خندهام گرفت. گفتم: «یعنی من اینقدر بدم؟!» دوباره خندید. گفتم: «دیروز که کباب خوردند! روز قبلشم، همینطور؟!» دوباره خندید و گفت: «آره کباب صد گرمی!» گفتم: «خیلی بدجنسی، روز قبلش صد و پنجاه گرمی بود!» دوباره خندید و من این بار، به جای خندیدن، به فکر فرو رفتم: «یعنی من آدم بدیام؟؟!! ...» صدای خنده اش همراه با کلماتش، دوباره رشته افکارم را به هم ریخت: «یاد اون سریاله افتادم چی بود اسمش؟» و دوباره خندید و گفت: «اون خانمه اسمش چی بود؟ آهان خانم تناردیه» گفتم: «یعنی من خانم تناردیه هستم؟!!» با خنده گفت: «آره» منم گفتم: «و تو، خودت کدوم شخصیتی؟!» گفت: «من ژان وارژانم» هر دو خندیدیم و نمیدانم در پس خندههای او، من واقعا خانم تناردیه هستم یا نه!!