امروز جمعه اول اسفند 99 ساعت 7:45 دقیقه است داخل تاکسی هستم که توی مسیر دو کارگر ساختمانی دست تکان می دهند و راننده نگه می دارد. یکی از آنها گفت: «پل حافیظ» راننده گفت: «بیا توی مسیرمه» وقتی سوار شدند کمی جلوتر راننده شروع به صحبت کرد: «هوا خیلی سرد شده. بعضی جاها برف اومده ...» نگاه کردم دیدم که آن دو نفر مشغول صحبت با هم هستند و راننده انگار دارد با من صحبت می کند. برای همین من هم گفتم: «تهران هم برف آمده. کوه های تهران را دیده اید.» گفت: «آره دیدم.» ...

به پل حافظ رسیدیم. راننده گفت: «اینم پل حافظ» یکی از آنها گفت: «همین جا پیاده می شویم.» کرایه را به راننده دادند و در حال پیاده شدن بودند که راننده گفت: «این کمه دو هزار تومان دیگه هم باید بدید.» گفتند: «ما هر روز این مسیر را می یاییم سه هزار تومانه» پیاده شدند. راننده گفت: «نه باید دو هزار تومان دیگه بدید.» نگاه کردم دیدم که آن یکی ساک وسایلش را که یک کیسه برنج زرد رنگ است کنار لاستیک ماشین گذاشته و مشغول جدا کردن پول هایش است باد یکی دو تا از پول هایش را بر زمین انداخت و همین موقع بود که راننده گفت: «آقا همون هزاری تو بده به من» هزار تومان را گرفت و خواست راه بیفتد که گفتم: «آقا صبر کنید وسایلش را بردارد! در را ببندد! بعد راه بیفتید!» گفت: «برمی دارند.» در ماشین خوب بسته نشد و او گازش را گرفت و راه افتاد. قلبم درد گرفت چرا نسبت به هم این طوریم؟ چرا؟ کمی جلوتر راننده، ماشین را نگه داشت و در عقب را خودش محکم بست. من پیاده شدم با این فکر که همین آدم ها هستند که بسیاری از کارهای جامعه ما را انجام می دهند آن هم کارهای سخت و دشوار و ما برای آنها احترامی قائل نیستیم.