روز عشق «ولنتاین»
بیست و پنجم بهمن وقتی از محل کارم خارج شدم همین طور که داشتم از پیاده رو می رفتم، صدای آقایی مرا به خود آورد: «کاش منم کسی رو داشتم یک شاخه گل بهم بده» نگاه کردم دیدم این آقا از مغازه خارج شده و به سمت خانم جلویی من که یک شاخه گل سرخ در دست داشت، این حرف را می زند. خانم بی اعتنا به او، به رفتن ادامه داد. اما من به حرف های آن آقا فکر می کردم: «ما آدم ها، دلمان خوش است به این دوست داشتن ها، دلمان خوش است به این گل دادن ها و واقعا زندگی همین است، چرا نباید دوست بداریم؟ چرا نباید دوست مان بدارند؟»
اون خانم، همین طور که جلوی من راه می رفت گلبرگ های گل سرخش، کنده می شد و روی زمین می افتاد، چرا گل را دوست نداشت؟ من اگر بودم آن گل را بهتر از او، در دست می گرفتم، شاید گل سرخ برایش معنایی نداشت یا شاید در رویاهایش سیر می کرد و حواسش به گل سرخ، نبود. ...
به مترو رسیدم، کارت زدم و هنگامی که داشتم از پله ها پایین می رفتم، صدایی مرا به خود آورد: «یعنی چی، یعنی من بهش زنگ بزنم بهش بگم دوست دارم!» صدای خانمی بود که پشت من بود: «نه من، روم نمی شه.» از پله ها پایین آمده بودم و دیگر صدای او را نمی شنیدم اما چه صدای دلنشینی، چه کلمات دلنشینی، خدایا چقدر این کلمات و این حرفها خوب است کاش همه ما آدم ها، همه روزهای مان را به این می اندیشیدیم که به هم حسمان را بگوییم، بگوییم چقدر دوست شان داریم و چقدر بودن شان در زندگی مان خوب است.
امروز بعد از ظهر حرف های قشنگی شنیده بودم، لحظه های زیبایی دیده بودم. کاش همه روزها روز عشق بود و روز عشق ورزیدن.
خلاصه، شاخه گل سرخ و کلمات این خانم، یادآور این است که لااقل یک مناسبت باعث می شود آدم ها حس شان را به هم بگویند یا احساس شان را با یک هدیه، به هم نشان دهند.