شاید باید گفت: معجزه شد!
روز شنبه، سوم خرداد همه مدارک را به دفتر مرکزی بردیم تا در واقع با ارایه مدارک از کار و محل کار خداحافظی کنیم. مدارک تحویل داده شد، همکارم به یکی از شعبات منتقل شد و قرار شد من بعد از عید فطر به شعبه دیگری منتقل شوم.
امروز وقتی به دفتر مدیریت رفتم از مدیرم خواستم که مرا در یکی از شعبات خودمان مشغول به کار کند چون جایی که به من معرفی شده بود از نظر مدیریت، فضای خوبی ندارد و من می دانستم که اگر به آنجا بروم فضای آنجا را نمی توانم تحمل کنم. مدیرم بعد از شنیدن حرف هایم گفت: می دانم، من خودم قبلا با آنها کار می کردم هیچ نظمی ندارند و من خودم شاید شش ماه بتوانم دوام بیاورم اما چاره ای نیست، چون همه شعبات کاملند و شما خودت میدانی ... شاید چند ماه بعد، توانستیم فضایی ایجاد کنیم یا اگر تغییر و تحولی شد، دوباره شما را به مجموعه خودمان آوردیم.
کمی فکر کردم و گفتم: می روم و تحمل می کنم.
نگاهی به من انداخت و به فکر فرو رفت.
گفتم: پس بعد از عید فطر با شما تماس می گیرم تا هماهنگ کنید که من دقیقا چه روزی مشغول به کار شوم.
مسئول شرکت ما برادری دارد که او هم همین کار را انجام می دهد اما مدیریت مسئول ما، خیلی بهتر است طوری که کاملا تفاوت را می توان حس کرد و من قرار بود به یکی از شعبات برادر، معرفی شوم.
چند ساعت بعد از حرف زدن با مدیریت، به خانه برگشتم و تا ساعت ها به آنجا و مسیر دو ساعته آن و همه چیز فکر کردم. ساعت یازده شب در ناباوری تلفنم زنگ خورد و مدیریت شعبات خودمان با من تماس گرفت: «شعبه شما از فردا باز می شود. شما فردا برو و پرسنل و وسایل مورد نیازت را آماده کن.» باورم نمی شد که می خواهم دوباره به محل کارم برگردم، جایی که شش سال برای آن زحمت کشیده بودم و خیلی خوب جا افتاده بود. شروع کردم به پیغام دادن به پرسنل و خوشحال کردن آنها
پرسنل به من زنگ می زدند و خوشحال می گفتند: «واقعا باز شد! ما می یاییم سر کار!»
اشک شوق بود که می بارید و شکرگزاری همراه آن. معجزه شده بود.