روزهای خوبم خداحافظ
وقتی یک چیزی به پایان می رسد یا آن را تمام می کنند یک حس خاص به آدم دست می دهد، حس این که دیگر نمی توانی لحظات گذشته را تکرار کنی و داشته باشی. امروز در یک جلسه کاری متوجه شدیم که دیگر من باید تنها کار کنم و همکارم باید در محلی دیگر مشغول به کار شود. شنیدن این موضوع مرا شوکه کرد. چون بعد از مدت ها کار کردن، داشتم احساس آرامش می کردم و دلم خوش بود که روزهای بد و سخت تمام شده و حالا می توانم در امنیت و آرامش کار کنم. اما انگار این روزها تمام شد و من باید از حالا به بعد بدون هیچ حامی ای کار کنم.
مدت همکاری ما زیاد طول نکشید حدود شش، هفت ماه اما برای من آن قدر خوب بود که حس می کنم به اندازه ای بوده که مرا از یک حس خوب لبریز کند، حس با هم بودن، حس احترام و احساس امنیت. این احساسات باعث می شود حتی در تنهایی حس کنم هنوز هم می توانم با این احساسات کار کنم و انگار هنوز هم کنار هم کار می کنیم.
سال ها بود که چنین همکاری نداشتم، کسی که بتواند کار را درک کند و من از همکاری او، در یک جمع لذت ببرم و هر دوی ما بتوانیم، یک جمع بزرگ را، با یک هدف مشخص، هدایت کنیم. وقتی از یک کار تیمی صحبت می شود افراد آن گروه و مسئولان آن، باید با قواعد آن آشنا باشند و بتوانند کنار هم، بهترین کار را انجام دهند و از کار کردن با هم لذت ببرند. ما این تیم را داشتیم یک تیم خوب، حرفه ای و دوست داشتنی.
من آنقدر چیزهای خوب و مهم یاد گرفتم که هر لحظه آنها را با خودم، مرور می کنم. از همکارم یاد گرفتم که چه طور برای همکارم سینه سپر کنم. از او یاد گرفتم که چه طور با آرامش با مسائل برخورد کنم. از او یاد گرفتم که نترسم، از هیچ چیز نترسم. از او یاد گرفتم که دیگران را دوست داشته باشم و برای آنها هر کاری را که لازم است انجام دهم حتی اگر آنها متوجه کارم نشوند. خیلی چیزها است که من نمی توانم بنویسم. شاید الان اصلا حالم خوب نیست و نمی توانم احساسم را بیان کنم. در هر حال می خواهم برای همکارم بنویسم که از بودن در کنار شما لذت بردم و خیلی چیزها یاد گرفتم. از سکوت شما، از لبخندهای شما، از صبوری و از مهربانی هایت درس گرفتم و از همه چیز متشکرم.